#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_127
و البته مطمئن هم شدم.....
اما.... آرتی..... آرتیمان اینجا چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟
نیلوفر :
اونم با دیدن من تعجب کرد....
با دیدنش داغ دلم تازه شد....
آبتین کوچولوم
(لوس اوهوم، خودمم از این موضوع رنج میبرم)
یه آن با برقی که تو چشمش یهویی ظاهر شد قلبم ریخت....
(عشقنه بابا خیلی ترسناک بود)
برق خیلی خیلی ترسناکی بود... جوری که یک آن لرزیدم....
صندلی جلو منو کشید عقب و روبه روم نشست.....
ووی شانس ندارم دیگه... حالا خوبه تا دو دقیقه پیش گفتم شانسم گفت جلوم خالیه ها....
خدایا بزار حداقل دو دقیقه بگذره بعد خوشیمو کوفتم کن....
ای بابا.... حالا جوریم زوم کرده بود روم که لقمه تو گلوم گیر میکرد...
آخرسرم طاقت نیاوردم و گفتم :آقای راد، بشقابتون جلو روتونه ها... غذامو کوفتم کردین.... ایش...
گفت :نکنه صندلی رو خریدی؟ دلم میخواد اونجارو نگاه کنم.... خونه دوستمه میتونم هرجا رو دلم میخواد نگاه کنم.... مشکلیه؟؟؟؟
گفتم :نه اصلا، با اجازه....
بعدشم از جام بلند شدم و از اتاق غذاخوری زدم بیرون....
اوف دوباره نزدیک پری........شد و پرخاشگری هام شروع شد....
romangram.com | @romangraam