#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_119
گفتم :هوچی... اما واقعا خداییش باید یه تابلو ازتون بسازند...
نیشش وا شد.... بی جنبه
الان بهش قهوه ای میپوشونم
گفت :چطور؟ از چه نظر؟؟؟؟
گفتم :از لحاظ بی غیرتی و بی همه چیزی...
دستش که فرود اومد تو صورتم همزمان شد با باز شدن دوباره در...
که نشون دهنده اومدن دری با یه یارویی بود....
منم زدم رو دنده چلو چوچی بازی و با یاد هاچ زنبور عسل و جودی آبوت... زدم زیر گریه.....
الهی نگار فدا سختیاتون شه....
البته این دعا رو توی دلم کردم و بلند گفتم :
تو..... تو..... تو رو من..... منی که مهمون روستاتونم دست بلند کردی؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟
دوباره زدم زیر گریه.....
این کارم باعث شد که اون آقاهه که با دری بود و از گوشه چشم دیدمش اخماش بره توهم....
یادمه یه سری آتا گفته بود که مردم روستا رو مهمون نوازی شدید حساسن حتی بیشتر از مسائل دیگه.....
(یاد آوری :نیلوفر چند بار خونه بی بی یا همون مامانبزرگ آتا اومده بوده تو روستا همراه آتا)
شاید کارم خیلی مسخره به نظر برسه اما تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید .....
با گریه رو کردم به دری جوری که مرده منو ببینه و گفتم :دریا من دیگه نمیتونم یه دقیقه هم این روستا که هرکی به هرکیه توشو تحمل کنم .....
romangram.com | @romangraam