#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_118






گفت :جزو قوانینه روستا اینه که کسی تو کار کسی حق دخالت نداره... البته برای اهالیه ها...





با شنیدن این حرف راه افتادم سمت خونه.... من که جزو اهالی نبودم! بودم؟؟؟؟؟





در خونه نیمه باز بود و با یه هل با صدای بدی به دیوار خورد....





البته باعث ساکت شدن تموم صداها شد...





منم داد زدم :صاحب این خراب شده کیه؟؟؟؟؟





با دیدن هیبتشون شلوار لازم شدم اما نشون ندادم.....





خدایا امید به خودت

نیلوفر :

دریا رفته بود عمارت ارباب آخه من نمیدونم مگه عهد قجره؟؟؟؟؟





به هرحال رفته بود عمارت تا یکی از اون بالایی ها رو بیاره و یه جوری بکشونه اینجا... تا وضعیت رو ببینند و یه راهکاری پیدا کنن...





(چقد امیدوار خو دلم برا دخیه میسوزه)





باید سرگرمشون کنم تا دریای گوربه گوری که ایشالله خشک شه آبش....





(زده به سرش _وا مگه چیه _آخه مگه واقعا دریاس که میگی؟ بابا اسمشه ها _ایش _دهن منو وا نکنا _معذرت، جان مادرت وا نکن که بو گند دهنت اینجا رو میگیره _ای درد و حناق _تو جونت _اصن من قهرم و رفتم _بری دیگه بر نگردی)





اوف خدا.... رو به یکی از پسرا کردم و گفتم :

شما صاحبشین؟؟؟؟؟





گفت :نه خیر... پدرم.... اصن به توچه هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





یا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا..... اعصاب یخ...





romangram.com | @romangraam