#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_120






مگه نباید ارباب ها با همچین آدمهایی برخورد کنن ؟





دریا اومد بغلم کرد و گفت :این آقا هم برای همین اومدن ....





بعد از این ماجرا قرار شد مرده رو ببرن عمارت ارباب و ماهم بریم اونجا .....





که ای کاش .....





نیلوفر :

تو راه رفتن به عمارت داشتم با دمم گردو میشکستم.....





خو آخه تاحالا عمارت اربابی ندیده بودم....





فکر هم میکردم اصن دیگه وجود نداره.....





(خب دو تا نکته _بگو... _تو رمانا که همه روستا ها ارباب دارن بعدشم مگه تو دم داری که گردو باش بشکنی.؟ _ _وا چرا جواب نمیدی؟ _جواب ابلهان خاموشیست )





رسیدیم به عمارت....





عمارتش خیلی خاص نبود.... البته نسبت به عمارت آرتی.....





مث خونه بالاشهری های تهران....





وارد که شدیم انگار رفتیم یونان باستان به خدا.....





کلی مجسمه و چیزای یونانی توش بود.....





چرا اینطوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟





حالا بعد از بی بی سی طنی میپرسم.....



romangram.com | @romangraam