#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_105
هی روزگار... هیشکی ما رو دوست نداره...
تانی آدرس خونشون رو که داد یه سوت بلند بالا زدم.... زعفرانیه....
اولالا....
(حالا نه که خودت ته ده کوره ها زندگی میکنی؟ _خو بالاخره فرق داره.... جاشون عالیه خو _هر چی میگم تو زر خودتو میزنی..... بای)
رسوندمش در خونه و ازش خداحافظی کردم.... و ویژژژژژژژژژ به سمت خونه روندم....
یادم باشه از طنی تشکر کنم و البته به بچه ها قضیه ی روستا رو یادآوری کنم....
نیلوفر :
رسیدم خونه با همون لباسام رفتم تو حموم....
آخیش.... خدا پدر و مادر اونی که حمامو ساخت بیامرزه..... خودشم بیامرزه.... عمشم بیامرزه.... نور به قبرش بباره.....
آخیش....
حوله کوتاه و مشکی برداشتم و حالت لباسای دکلته پوشیدم....
خو آخه کسی خونه نبود که بخوام حوله لباسی بپوشم....
ولی ای وای که بی عفت داشتم میشدم....
از حموم که اومدم بیرون... رفتم سر کشوم تا لباس زیرامو بپوشم که صدا سوت و جوننننننن گفتن کسی ترسوندم....
خو نمیگم کی چون میدونین کیه دیگه.... فقط نمیدونستم همجنسباز بوده که حالا فهمیدم...
آخه دخترم اینقدر هیز.....
نچ نچ نچ نچ
romangram.com | @romangraam