#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_106
اومد طرفم که بی عفتم کنه منم چشممو بستم دستمو آوردم بالا و شترق کوبوندم تو گوشش....
یه حسی میگفت زیادی محکم زدم و این شد شروع دعوا و کتک کاری من با طنی....
که البته با کلی فحش نیلوفر فهمم کرد که اونی که تو فکرمه نیست....
عخی... گفتم که اهل این کارا نیست.... بعد از اینکه همو سیاه و کبود کردیم به زور از اتاق بیرونش کردم و شروع به پوشیدن لباس کردم.....
یه تاپ شلوارک بادمجونی سفید...
از پشت درم داد زدم و به طنی گفتم به بچه ها بگه بیان اینجا....
مامانای بچه ها منو میشناختن واسه همین گیر نمیدادن که چیکار داری و اینا.....
اونا که رسیدن چای منم آماده بود... آی ام خیلی خوب
با کیکی که دوروز پیش پخته بودم آماده کردم برای قوم تاتار و براشون بردم....
و اونام مث همیشه حمله کردن...
(حالا همچین میگی انگار کیکو خودت پختی... انگار نه انگار از این بسته پودر کیکا بوده _به هرحال همینم خیلیه)
اوف خدا شفا بخش....
وقتی تا توی چشماشون خوردن و هر کدوم یه ور ول شدن شروع به یادآوری کردم....
آخه حافظه ها در حد جلبکه...
اما مسئله این بود که کجا بریم که اونم حل شد....
آتاناز یه مادر بزرگ داشت که توی یه روستای خوش آبو هوا و سرسبز زندگی میکرد....
منم قبلا رفته بودم پیشش....
همه موافقت کردن که بریم... هم اون تنها نباشه هم ما به خواستمون برسیم...
ایول
romangram.com | @romangraam