#بازیچه
#بازیچه_پارت_99
با تکان دادن شانهام از فکر بیرون آمدم و نگاهم را به سیمین دوختم
_افرا کجا سیر میکنی تو؟ یه ساعته دارم صدات میکنم.
ابروهایم را نمایشی بالا انداختم و با بهت ساختگی گفتم:
_یه ساعت؟؟ واییی
خندهی صدا داری به حرفم کرد و دیوانهی حواله ام...
همانطور که بازویم را گرفته بود. کشان کشان مرا با خودش میکشید.
بازویم را از دستش کشیدم و ایستادم
_چته تو؟ چرا اینقدر عجله داری
دوباره بازویم را گرفت و تند تند لب زد:
_زود بریم، آرمان اومده
بی میل و بدون حرف به سمت آرمان رفتیم. همه دوره اش کرده بودند و مشغول خوش و بش و ماچ و ابراز دلتنگی های نمایشی بودند.
با فاصله ایستادم. و نگاهم را به آرمان دوختم.
در بین اون شلوغی لحظهای سرش را بالا آورد و با نگاه تیرهاش مچم را گرفت. مسخ شده نگاهم میکرد.
چهره اش مردانه تر و جذاب تر شده بود.
به رسم ادب لبخند کم رنگی روی لبم نشاندم و نزدیکش شدم.
زیر نگاه های بقیه معذب بودم.
لبم را با زبانم تر کردم و گفتم:
_سلام پسر عمه، خوش اومدی
چهرهی جدیاش را درهم کشید. حدس زده بودم زیاد از دیدنم خوشحال نمیشد که هیچ، برعکس ناراحتم میشد.
البته حقم داشت. کاری که من با اون کردم یه جورایی غیر قابل بخشش بود.
اما این وسط دلخوشی عمه را درک نمیکردم. چطور با این همه نفرت
باز هم ما را به ناف هم میبست.
کوتاه و بم ممنونی زیر لب زمزمه کرد و ازم رو گرفت.
خب بیشتر از اینم ازش انتظار نداشتم.
چندی بعد همگی به سمت خانهی عمه رفتیم.
حالم گرفته بود. مدام نگاه های نفرت آمیز آرمان جلوی چشمم رژه میرفت.
من چیکار کرده بودم؟
که هم باعث نفرت کیان شده بودم هم آرمان...
قبول داشتم، که مقصر اصلی همهی این اتفاقات خودم بودم و بس...
هیچ حوصلهی این سرو صدا ها را نداشتم. کز کرده کنار سیمین روی مبل دونفره نشسته بودم.
و خودم را با گوشیام مشغول، نشان میدادم.
دو دختر عمهی افادهای آرمان مدام سوالات مزخرف میپرسیدند و الکی بگو بخند راه انداخته بودند.
از شانس بدم آرمان درست روبهرویم روی مبل یک نفره نشسته بود.
جمع بزرگ تر ها آن طرف خانه بود و ما جوان ها هم این طرف...
romangram.com | @romangraam