#بازیچه
#بازیچه_پارت_100
نگاه های سنگین و بدبینانهی آرمان اعصابم را متشنج میکرد.
لحن عشوهگر و ناز نگار پوزخند نامحسوسی روی لبم نشاند. دخترهی عاشق پیشه...
_آرمان عزیزم، تو این چندسال دوست دختری، نامزدی هم داشتی اون طرف؟
تمام فکر و ذهنش همین حوالی میچرخید. اینکه زنی در زندگی آرمان
هست یا نه
با اینکه سرم تو گوشیم بود اما تمام توجهم به جمع بود.
با تیکهای که آرمان پروند. رسما یخ بستم. و نفسم تنگ و تنگ تر شد.
_نه دختر عمه، یه بار نامزد کردم. برام درس عبرت بزرگی شد که به هیچ زنی اعتماد نکنم.
سعی کردم موضعم را حفظ کنم و خودم را بی تفاوت نشان دهم. زیر چشمی به برادرم نگاه کردم.
دستانش را مشت کرده بود و اخم غلیظی روی پیشانیاش نشانده بود.
_عزیزم بعضیا لیاقت نداشتن
نفس عمیقی کشیدم. خیلی دوست داشتم. بلند شوم و لابهلاخ موهای بلوند نگار را بکنم.
دخترهی عقدهی...
میدانستم که امشب تمام عقدههای این چند سال را سرم در میآورد.
بعد از چند ثانیه سکوت، سوال آرمان وادارم کرد. نگاه از گوشی بگیرم.
_دختر دایی شما نظری نداری؟
آرمان هم امشب فرصت طلب شده بود. باید بهش آفرین گفت.
نگاه سرد و یخم را بهش دوختم. چهرهی سوالی به خودم گرفتم. مثلا متوجهی بحثشان نبودم.
_در چه مورد؟
خندهی صدا دار و مسخرهی نگار واردارم میکرد نقابم را بردارم و تمام عصبانیتم را سرش خالی کنم.
آرمان با چشمان ریز شده، نگاه برندهاش را حواله امکرد و خونسرد پا رو
پا انداخت و لب زد:
_در مورد بی وفایی و خیانت زنها
گوشیام را در دستم فشردم و از لای دندان های چفت شدهام گفتم:
_نه نظری ندارم...
_نه تو رو خدا، بیا و نظر داشته باش
این دفعه رها بود که مورد عنایت تیکهاش قرارم داد.
دیگر بی تفاوتی بست بود. با لحن تند و تیز و چشمان عصبی رو بهشان توپیدم.
_شما دوتا حرف نزنین و نظر ندین نمیگن لالین
سکوت عمیقی بر فضا حاکم شد.
سرم را پایین انداختم و خودم را با پوست کندن سیب درون بشقاب مشغول کردم.
لعنتی گند زده بودم. نباید عصبانیتم و نشان میدادم.
سیاوش پسر عموی آرمان سکوت را شکست و بحث را عوض کرد
_آرمان تصمیمت چیه؟ ماندگاری یا نه؟
_تصمیمم که به موندنه، البته اگه مامان دست از سرم برداره و کسی رو به ریشم نبنده...
romangram.com | @romangraam