#بازیچه
#بازیچه_پارت_101
چاقو با صدا از دستم رها شد. نیش اشک درون چشمانم نشست.
سیمین بازویم را لمس کرد. صدای بم و جدی برادرم در گوشم پیچید.
_نترس هیچ کس همسر، آدم بدبین و کینهای مثل تو نمیشه، عمه هم گاهاً، از قول خودش حرف میزنه نه کس دیگهای
طعنهی امیر آنقدر تلخ و تهدید آمیز بود. که آرمان را وادار به سکوت کرد.
هر لحظه امکان میدادم بحث بالا بگیرد و درگیری شود.
خصوصا از جانب آرمان که با صورتی سرخ شده از عصبانیت با غضب به امیر نگاه میکرد.
امیر هم با پوزخندی آشکار، خونسرد بهش چشم دوخته بود.
نگاه های بقیه روی خودم اذیتم میکرد. تحمل این جمع برام سخت شده بود.
بیدرنگ از جام بلند شدم و از خانه خارج شدم.
روی ایوان ایستادم و دم عمیقی گرفتم.
نگاهم را به حیاط بزرگ و درختان عریانش دوختم و به سمت آلاچیق گوشهی حیاط رفتم و گوشهاش نشستم.
دلگیر،نگاهم را بند آسمان تاریک کردم.
سکوت بود و سکوت...
حداقل اینجا به دور از تمام نیش و کنایه ها به آرامش از دست رفته ام بر میگشتم.
تقریبا نیم ساعتی بود که تو این هوای نسبتا سرد نشسته بودم.
تو حال و هوای خودم بودم که با صدای تیکی و پیچیدن بوی سیگار به مشامم به خودم آمدم.
سرم چرخید و چشمانم بند آرمان شد.
ناخوادگاه اخم کم رنگی روی پیشانی ام نشست.
بی توجه به حضورش در کنارم، بلند شدم و قدمی برداشتم
_ازم فرار میکنی؟
لج کرده قدم برداشته را به عقب برگشتم و سرجایم نشستم.
_فرار نمیکنم
فقط میخوام از دست نیش و کنایههات در امان باشم
دود غلیظ سیگارش را در صورتم رها کرد و خشدار گفت:
_من چی کم داشتم، که اون پسرهی گدا زاده داشت؟
دستی به چشمان خستهام کشیدم
_نمیخوام در مورد گذشته حرفی بزنم
کنج لبش بالا رفت. چشمان غرق خونش را بند چشمانم کرد
_بعد از تو، قلبم یخ بست و به اندازهی صد سال پیر شد. چرا باهام اینکار و کردی؟
چرا پسم زدی؟ چرا اینقدر کثافت شدی؟
عصبی تو صورتش براق شدم و داد زدم:
_آرمان من دوستت داشتم. اما تو نسبت به من بدبین شده بودی. تو با کارات عشق منو نسبت به خودت سرد کردی
بلند زد زیر خنده، متحیر نگاهش کردم. رفتارش شبیه به دیوانه ها بود.
با دست محکم به سینهاش کوبید و گفت:
_من سه سال تمام پات موندم. تمام عشق و احساساتم و خرجت کردم.
romangram.com | @romangraam