#بازیچه
#بازیچه_پارت_102


اما تو چیکار کردی؟


سرم و پایین انداختم و نگاهم را به دستان لرزانم دوختم.


_تو روز به روز ازم دورتر شدی، تمام توجهت بند اون پسره شده بود.

حالا من بدبین بودم یا تو کثافت بودی؟


با لحنی لرزان و گرفته لب زدم:


_اما من بهت واقعیت گفتم، حتی نامزدی مو باهات بهم زدم. تو از چه خیانتی صحبت میکنی؟

سیگار دیگری آتش زد و پوک عمیقی گرفت

_کی افرا؟ بعد از سه سال...

احیانا فکر نمی‌کنی! برای پشیمونی کمی دیر شده بود.


نگاه درمونده و اشکیم و بهش دوختم و به لبام تکانی دادم

_معذرت بخوام، بگم ببخشید، بگم تو درست میگی، من هرز...

_هیش ساکت شو، ساکت شو


مصرانه جلوی خودم را گرفته بودم تا اشک نریزم با لحن دورگه‌ای لب زدم:

_چرا ساکت شم، مگه همین رو نمیخواستی؟ مگه از وقتی اومدی با نیش و کنایه‌هات بهم نفهموندی که...

عصبی از کنارم بلند شد دستی به موهایش کشید. نیش اشک درون چشمان مشکی‌اش آشکار بود

_نه معذرت خواهی‌ تو میخوام، نه اعتراف تو...

تو حتی بعد از من، کیانم بازیچه کردی


قامت خم کرد و صورتش را مماس صورتم کرد و بی رحمانه لب زد:

_امیدوارم به زودی به بدترین نحوه تاوان پس زدی، امیدوارم همینجور که پسم زدی، پست بزنن...

باور نمی‌کردم، باور نمی‌کردم که آرمان تا این حد ازم، کینه و نفرت به دل داشت.

حرفاش همچون سوحانی، روحم را خشه دار می‌کرد.


دیگر تحمل اینجا موندن سخت شده بود. بدون مکث بلند شدم و به


سمت ماشینم که آن طرف تر در پارکینگ پارک شده بودم قدم برداشتم.


_افرا، دیدار امروز و میذارم‌ پای اصرار مادرم...

تنها خواستم ازت اینه که، دورم و برم نباشی، دیدن تو حالم و بد میکنه.

اونقدر محو شو که دیگه هیچ وقت نبینمت.


چشمام و با درد بستم اولین قطره‌ی اشک از چشمم چکید.

بدون اینکه برگردم باشه‌ی خفی زیر لب زمزمه کردم و به سمت ماشینم رفتم و از آن خانه دور شدم.



بی هدف پشت فرمون رانندگی می‌کردم.

حالم هیچ خوش نبود. سرم گیج می‌رفت و چشمانم تار می‌دید.

مدام خودم را سرزنش می‌کردم.


خاطرات بر ذهنم قالب شده بود. بغض راه گلویم را بسته بود و نفسم را تنگ تنگ تر می‌کرد.


گوشی‌ام یکسره زنگ می‌خورد.

romangram.com | @romangraam