#بازیچه
#بازیچه_پارت_103



اجبارا ماشینم را کنار خیابان پارک کردم. و گوشی ام را خاموش...

سرم را روی فرمون گذاشتم و چشمانم را بستم.

احساس گناه می‌کردم. عذاب وجدان لعنتی دوباره سراغم آمده بود.


اما من همش پانزده سال سن داشتم. خیلی بچه بودم.

بچه‌ای که با تمام بچگی‌اش عاشق شد. اما می‌ترسید. از ابرازش می‌ترسید.

پس پنهانش کرد و در آخر خودش ویران شد.


همه چی از آن روز شروع شد. همان روز سرد برفی، همان روزی که فهمیدم عشقش عمیق، قلبم را تسخیر کرده...

***

پاورچین،پاورچین از اتاقم خارج شدم. نگاهی به سالن سوت و کور خانه انداختم.

دکمه‌های پالتویم را بستم و کلاه بافتم را سر کردم. و آهسته از پله


ها پایین رفتم.


بعد از پوشیدن بوت هایم از خانه خارج شدم. ظهر بود و همه در خواب نیمروزی


روی ایوان ایستادم. و با شگفتی به حیاط پوشیده از برف زل زدم.

همه جا سفید سفیدبود.

روی شاخه‌ی درختان عریان به جای برگ و شکوفه، برف نشسته بود.

و هارمونی قشنگی را ایجاد کرده بود.


بازدمم به شکل بخار بیرون می‌آمد. هوا سوز بدی داشت.

تنها یک هفته از سرما خوردگیم می‌گذشت. اگر مامان می‌فهمید دوباره پا به حیاط گذاشتم، زندم نمی‌ذاشت.


برف نم نمک می‌بارید.

همچون ربات قدم هایم را محکم روی زمین می‌گذاشتم تا سر نخورم.

یخی منتقل شده به پاهایم را حس می‌کرد.


به سمت پشت حیاط رفتم. از جیب پالتویم دستکش هایم را در آوردم و دستم کردم.


با شوق و ذوق خم شدم و گوله‌برفی درست کردم و به تنه‌ی درختی را نشانه گرفتم.


چند بار دیگر هم این کار را تکرار کردم. حس خوبی داشت.

صورتم از سرما خشک شده بود. مطمئن بودم گونه‌هایم سرخ سرخ بود.


بدون اتلاف وقت، با زانو روی زمین نشستم و شروع به درست کردن گوله های بزرگ برف کردم.


چندی بعد صدای قدم هایی کسی در گوشم پیچید. ترسیده از اینکه مامان یا امیر مچم را گرفته باشند با نفسی حبس شده به عقب برگشتم.


با دیدن کیان بازدمم را آسوده بیرون دادم و رو بهش توپیدم

_مگه مرض داری، اینطور بی سر و صدا میای؟ خب یه حرفی چیزی ترسوندیم


دستانش را داخل جیب کاپشنش چپانده بود و رد اخم روی صورتش نمایان بود.

جلوتر آمد و با لحن مواخذه‌گرش پرسید:

_چیکار میکنی تو این هوای سرد؟ بچه بیا برو خونه



romangram.com | @romangraam