#بازیچه
#بازیچه_پارت_98

جوری که، اعتراف به عشقش را تحت شعاع قرار می‌داد.


_سوالم جواب نداشت؟

به لبانم تکانی دادم و گرفته گفتم:

_باورت ندارم، نه خودتو، نه عشقتو...


باورش نداشتم، تنها دلیلشم چشمان بی روحش بود. من نگاه یه عاشق را می‌شناختم.

آن برق عجیب که با تحسین بهت خیره می‌شد و تجربه کرده بودم.


قدم به قدم ازش دور شدم و رو گرفتم.

صدای بم لرزانش در گوشم پژاوک شد

_افرا؟


ایستادم، بدون آنکه برگردم سرجایم منتظر ایستادم

_ولت نمی‌کنم‌...

برعکس هر کاری می‌کنم تا باورم کنی، هم خودمو، هم عشقمو...

****

نگاهم را دور تا دور سالن شلوغ فرودگاه چرخاندم.

نیم ساعتی بود. که الاف آقا آرمان شده بودیم. عمه همه‌ی فامیل را با اصرار به فرودگاه کشانده بود.


از پدرم و عمه نسرین بگیر تا عمو و دو عمه‌ی آرمان با بچه هایشان...


کلافه از این همه شلوغی از جمعیت دور شدم. و روی یکی از صندلی های داخل سالن نشستم.


اگر اصرار پدرم نبود. هرگز به استقبالش نمی‌آمدم. احتمالا الان تنها کسی که نمی‌خواست باهاش روبه‌رو بشه من بودم.


گوشی‌ام میان دستانم لرزید. نگاهم را به صفحه‌اش دادم.

لبخند پت و پهنی روی لبانم نشست.

_دوست داشتن تو تمام چیزیه که هر ثانیه و هر دقیقه بهش فکر می‌کنم.


همانطور که نگاهم به صفحه‌ی گوشی بود. ذهنم پر کشید به دو هفته‌ای که گذشت.


دو هفته‌ی که هر روزش با غافلگیری شروع می‌شد و کارنی که از هر لحظش برای اثبات عشقش نهایت استفاده را می‌کرد.

هر روز سر ساعتی مشخص برام گل می‌فرستاد.


وقت تو بی وقف با مسیج های عاشقانه‌اش همچون پسر نوجوان دبیرستانی ابراز عشق می‌کرد.


هر روز به قول خودش تصادفی سر راهم ظاهر می‌شد.

وقتی با چهره‌ی جدی ازش سوال می‌کردم.


رک و بی پروا دلتنگی را بهانه می‌کرد.


حال دلم خوب بود. عشق آهسته آهسته کنج قلبم می نشست. اما هنوز هم برای قبول کردنش دو دل بودم.


هنوز هم نمی‌توانستم خام کارای عاشقانه‌ش بشم و باورش کنم.

منطقم از این ابراز عشق یهویی می‌ترسید.


بین دوراهی خواستن و نخواستن گیر افتاده بودم.



romangram.com | @romangraam