#بازیچه
#بازیچه_پارت_97

اما خب حقیقتا هم، بر خلاف گفته‌ام، ته ته دلم از این دیدار یهویی خوشحال بودم.

کمی بعد از رستوران خارج شدیم و در محوطه‌ی زیبای رستوران هم قدم شدیم.

_میتونم بپرسم چرا اینجایی، مسئله کاریه؟


نگاهم را از درختان عریان گرفتم و بهش دوختم:

_آره

قراره حوالی اینجا، یه شهرک ساخته بشه من و آقای سبحانی، مهندس های پروژه هستیم.


_چقدر عالی موفق باشی

_ممنون


روی پل چوبی شکل زیبایی ایستادیم. نگاهم را به آب روان دادم و با لذت به صدای آرامش بخشش گوش سپردم.

_کسی تو زندگیت هست؟


کسی تو زندگیم بود؟ نه نبود!

اما سالهاست که قلبم اسیر خاطرات شده بود.

اسیر خاطرات اویی که رفته رفته به دست فراموشی سپرده می‌شد.

_نه اما...


حرفم را قطع کرد. آبی نافذ نگاهش را بهم دوخت و لب زد:

_کسی که دیوانه وار، دوستت داره و مسخ چشمای جادویت شده رو، چجوری به قلبت راه میدی؟


لحن بم و پر احساسش، ضربان قلبم را به بازی گرفت.

نمی‌دانم نامحسوس ابراز علاقه می‌کرد؟ یا سوال‌ می پرسید؟


چشمان بی حیا و سرکشم، دورانی روی صورتش می چرخید و روی تیله هایش زوم می‌شد.

حس گنگی که به این مرد داشتم. رفته رفته در قلبم قوی تر می‌شد.


لبان خشک شده ام را با زبان تر کردم و گفتم:

_باید ثابت کنه...


چند قدم فاصله را طی کرد. صورتش مماس با صورتم قرار گرفت. نفس های داغش، گونه های یخ زده ام را نوازش می‌کرد

_اگه عشقی که بهت دارم و تو تمام این شهر جار بزنم. بهت ثابت میشه؟


دمای بدنم به آنی بالا رفت. انگار درون کوره‌ی آتش گیر افتاده بودم.

دیگر تاب نگاه کردن در چشمانش را نداشتم.


لحنش آنقدر گیرا و اغواگر بود. که ناخوداگاه من را در خلسه‌ی شیرینی فرو برد.

شرم زده نگاهم را به یقه‌ی پیراهن سرمه‌ای رنگش دوختم. تو همین، چند برخوردی که باهاش داشتم.

به این پی برده بودم که رنگ های تیره را به روشن ترجیح می‌داد.


قدرت حرف زدن ازم سلب شده بود. من بی جنبه بدجور تحت تاثیر حرفش قرار گرفته بودم.

سنگینی نگاهش را به خوبی حس می‌کردم.

چند نفس عمیق کشیدم. و بدون درنگ چشمانم را بند چشمانش کردم.


به یک باره تمام آن شیرینی که در وجودم چنبره زده بود. تبدیل به تلخی شد.

چشمان منتظرش، بر خلاف گفته‌های گرم و شیرینش، سرد و کدر بود.


romangram.com | @romangraam