#بازیچه
#بازیچه_پارت_96
انگشت دستش را گوشهی چشمش کشید و نگاه نافذش را بند صورتم کرد و زمزمه وار گفت:
_حرف داریم، من نه قلبم باهات حر...
_مهندس امینی؟
بی توجه به حرف نصفه و نیمهی کارن رو به سمت سبحانی کردم و گفتم:
_بله
همانطور که کتش را از روی دستهی صندلی بر میداشت و به تن میزد
گفت:
_من برام یه کار فوری پیش اومده باید برم. عذر میخوام تنهاتون میزارم
_تنها نیستن، من هستم.
سبحانی نگاه تیزی به کارن انداخت و گفت:
_امروز و مهمون من، من حساب می کنم
همینکه آمدم اعتراضی بکنم،کارن پیش قدم شد.
_نیازی نیست، شما دیرتون میشه من حساب میکنم
نیشخند آشکاری کنج لب سبحانی نشست
_سخاوت به خرج میدین جناب، اما...
_لطفا نه نیارید.
سبحانی دکمهی جلوی کتش را بست و با کنایه لب زد:
_حالا که اصرار میکنید باشه، به هر حال مزاحم ناهار دونفرهی من و همکارم شدید. میزارم پای جبران...
دست مشت شدهی کارن از پشت میز از دیدم پنهان نماند
_اصرار شما بود،وگرنه من...
این دفعه سبحانی بود که تو حرفش پرید
_اصرار نه یه تعارف کوچیک بود. به هر حال خرسند شدم از آشناییتون
کارن از لای دندان های چفت شدهاش جواب داد.
_همچنین من
چقدرم عیان بود. که از دیدار با هم خوشحال شدند. رسما امروز همدیگر را با نیش و کنایه هایشان ترور کردند.
سبحانی با تکان دادن سرش و لبخند کم رنگی که روی لبانش نشسته بود. از میز دور شد.
به محض خارج شدنش از رستوران کارن نفس آسودهای کشید و گفت:
_آخیش، بالاخره مزاحم دک شد
خندهی صدا داری به این حرفش کردم و لب زدم:
_اما اون مزاحم نبود.
با چشمانی ریز شده نگاهم کرد و با انگشتش به خودش اشاره کرد و پرسید:
_یعنی من مزاحمم؟
شانهای بالا انداختم و رک جواب دادم
_آره
از جواب رک و صریحم چهرهاش درهم رفت. احتمالا منتظر جواب دیگری از جانب من بود.
romangram.com | @romangraam