#بازیچه
#بازیچه_پارت_95

سبحانی از این جواب گنگ کارن جفت ابروهایش بالا پرید و منتظر بهش چشم دوخت.

کارن گردنش را کج کرد و متقابلا بهش زل زد

_برام جای سواله جناب مهندس، شما در مورد همه‌ی همکاراتون اینقدر کنجکاوید؟


سبحانی از لحن تند و تیز کارن یکه خورد

_سوال من بی منظور بود. اما مثل اینکه زیاد به مزاق شما خوش نیامد.

حس می‌کردم اگر این بحث ادامه پیدا می‌کرد به جاهای خوبی کشیده نمی‌شد.


_آقایون غذا سرد شد

کمی بعد گوشی سبحانی به صدا در آمد. کلافه از پشت میز بلند شد.

و از میز فاصله گرفت.

_با این مرد رابطه‌ی خاصی داری؟


چشمانم از این سوال یهویی گرد شد. من و سبحانی محال بود.

اما چه چیزی باعث شده بود کارن همچین فکری کند؟

_نه، نه با اون نه با تو


بهتر نیست تو مسائل شخصیم دخالت نکنی

کمی بهم نزدیک شد و کنار گوشم آروم پچ زد:

_معلوم نیست؟

_چی؟

_حسادتم به هر کی کنارته


ضربان قلبم اوج گرفت. دم عمیقی گرفتم و بحث را عوض کردم

_حضور یهویت متعجبم کرد

دست به سمت لیوان آب روی میز برد و جرئه‌ای ازش نوشید و گفت:

_برای خرید ویلا اومده بودم، ولی خب جای مناسبی رو پیدا نکردم یکم سخت پسندم


گرسنه ام شد اومدم رستوران و تو رو دیدم.


حس می‌کردم زیادی با هم خودمانی شدیم. از این نزدیک شدن حس خوبی نداشتم

_ما با هم نسبتی داریم؟


دستی زیر چانه اش کشید و ادای فکر کردن را در آورد

_آره دیگه با هم دوستیم، خودت پیشنهادشو دادی یادت نیست

نگاه غضبناکم را که دید چهره‌ی جدی به خودش گرفت

_من پیشنهاد شو دادم

_من قبول کردم؟

_قبول نکردی؟

چشمانم را کلافه روی هم گذاشتم و گفتم:

_جوابم رو با سوال جواب نده


نگاهش را به دستان قلاب شده اش دوخت. انگار برای گفتن حرفی مردد بود.

_باید با هم حرف بزنیم

_حرفی نداریم


romangram.com | @romangraam