#بازیچه
#بازیچه_پارت_94

_افرا خانم؟


نگاه یکه خورده و متعجب شده اش را بهم دوخت از پشت میز بلند شد


و مقابلم قرار گرفت و پرسشی گفت:

_آقای نیک زاد؟

همینکه آمدم حرفی به زبان بیاورم صدای بم مرد جوان در گوشم پژواک شد

_خانم مهندس از اقوام هستند؟


خیلی دلم می خواست باادبانه بتوچه ای نثارش کنم. اما حیف که دست و بالم بسته بود.

افرا هول کرده نگاهش بین من و مرد جوان در گردش بود. نمی دانست چه باید جواب بدهد.

با حرفی که زدم از این مخمصه نجاتش دادم.

_از اقوام پدری شون هستم


با اکراه از پشت میز بلند شد و دستش را به سمتم گرفت و گفت:

_سبحانی هستم. همکار خانم امینی

محکم دستش را فشردم و لب زدم:

_خوشبختم

افرا هاج و واج نگاهم می کرد.


نمیفهمیدم چی برایش آنقدر گنگ بود؟ اینکه دروغ گفته بودم و خودم را از اقوامشان معرفی کرده بودم.

_خوشحال شدم از دیدار باهاتون افرا خانم

لبخندی تصنعی روی لبانش نشاند و گفت:

_ممنون، همچنین


_تنهاید؟ اگه مایلید میتونید با ما همراه باشین

کنج لبم نامحسوس بالا رفت. نمی توانستم تعارف خشک و خالی این


مرد جوان را نادیده بگیرم.

_ مزاحم نباشم؟

نیشخندی روی لبش جا خوش کرد و گفت:

_مراحمید

صندلی کنار افرا را کشیدم و پشت میز نشستم.


(افرا)

جو سنگینی بود. حضور یهویی و اتفاقی کارن، و نگاه های مشکوک مهندس سبحانی اعصابم را متشنج می کرد.


با غذایم بازی می کردم. اشتهایم به کل کور شده بود.

با سوالی که مهندس سبحانی پرسید. نفسم برای لحظه ای در سینه ام حبس شد

_از اقوام دور خانم مهندس هستین، یا نزدیک؟


این مردک امروز چه مرگش بود. چه گیری به فهمیدن نسبت من با کارن داشت.

نسبتی که اصلا وجود نداشت. و برای خودم هم سوال بی جوابی بود.

کارن با صدا قاشق و چنگالش را رها کرد و گفت:

_نه دور نه نزدیک



romangram.com | @romangraam