#بازیچه
#بازیچه_پارت_93
گوشی ام را برداشتم و کمی در فضای مجازی گشت زدم.
فکر و ذهنم جایی دیگر بود. تقریبا چند روزی بود که از افرا خبر نداشتم.
حس می کردم بازی ام زیاد طولانی شده بود. دوست داشتم هر چه
زودتر عذاب کشیدنش را ببینم.
بی درنگ شمارهی اسد را گرفتم. اسد یکی از بادیگارد هایم بود که افرا را می پایید.
یه دیدار تصادفی دیگر، فرصت خوبی برای زدن حرفای عاشقانه ام بود.
_بله آقا
_کجاست؟
مکثش کمی طولانی شد. دندون قرچهی کردم و گفتم:
_چرا حرف نمیرنی، تا حالا شد من سوالم رو دوباره بپرسم
_ببخشید آقا صداتون ضعیف بود، خانم از صبح سر پروژهی لواسان هستند
از روی کاناپه بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم
_تنهان؟
_خیر آقا، همراشون آقای جوانی هست که ایشون هم مهندس پروژه هستند
_لوکیشن دقیقا و بفرست تا نیامدم همونجا بمون
_چشم آقا
کمی بعد پشت فرمون نشسته بودم و به سمت لواسان می روندم.
امروز باید این بازی، قدمی به جلو می رفت.
افکارم پر شده بود از نقشه های شومم، نقشه هایی که باید حساب شده جلو می رفت.
تا الان هم حس می کردم افرا کمی مشکوک شده بود. بعضی اوقات سردرگمی را در رفتارش حس می کردم.
تقریبا نزدیکی های لواسان بودم که بار دیگر گوشی ام به صدا در آمد.
_بگو اسد
_آقا خانم با همکارشون همان آقای مهندس به یکی از رستوران های ایجا رفتند.
دستانم محکم دور فرمون قفل شد. قرار ناهار آن هم با یه مرد جوان چه معنی میداد.
از لای دندان های چفت شده ام گفتم:
_لوکیشن و بفرست
گوشی را به آن طرف پرت کردم و عصبی پایم را روی پدال گاز گذاشتم.
ماشینم را سریع داخل پارکینگ پارک کردم و کلاهم را روی سرم مرتب
متنفرم بودم از این آزادی که ازم سلب شده بود.
با قدم هایی بلند خودم را به رستوران رساندم و داخل شدم.
چشم چرخاندم و انتهای سالن رستوران دیدم شان، ناخوداگاه اخم غلیظی روی چهره ام نشست.
حال خودم را درک نمی کردم. از درون عصبی بودم.
هیچگاه تحمل نداشتم افرا را با مرد دیگری ببینم، حتی حالا که ازش متنفر بودم.
نزدیک میزشان شدم. نگاهی به مرد جوان انداختم، چهرهی جذابی داشت.
دیگر طاقت نیاوردم و به لبانم تکانی دادم
romangram.com | @romangraam