#بازیچه
#بازیچه_پارت_92
یکه خورده، نگاهم رنگ ترحم گرفت. پشت حرفی که زد یک دنیا غم خوابیده بود.
هیچ گاه فکر نمی کردم، مردی مثل او که مقابل زن ها جبهه می گرفت و شاید ارزشی برای کاراشان قائل نبود.
اینطور در غم عشق زنی رفته، می سوخت.
_متاسفم، سوالم درست نبود.
کلافه کلاه را از سرش برداشت و دستی تو موهایش کشید
_مهمنیست، بهتره بریم به همه جا سرک بکشیم تا اشتباهی پیش نیاد.
لحن محکمش من را وادار به حرکت کرد. تقریبا دو ساعتی مشغول بودیم.
آنقدر این طرف و آن طرف رفته بودم که پاهایم دیگر نای راه رفتن نداشت.
به چند رستوران شیک کنار هم نگاهی انداختم. کمی گرسنه ام بود.
_بریم ناهار؟
لحن پرسشی اش مرا به خودم آورد.
_نه ممنو...
تو حرفم پرید و گفت:
_لطفا نه نیارید خانم مهندس، مطمئنم شما هم مثل من خسته شدید.
لبم را با زبان تر کردم. هیچ دوست نداشتم به پیشنهادش پاسخ مثبت بدهم.
بالاخره او همان مردی بود که برادرم بسیار در موردش تذکر داده بود.
_ممنون ولی گرسنه نیستم
پوزخندی صدا داری زد و عصبی دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
_نترسید اونقدرا هم عوضی نیستم، مطمئن باشید منظوری پشتش نیست
از اینکه جوری نشان دادم تا او به خودش توهین کند،پشیمان بودم.
_بد برداشت کردید آقای مهندس، من منظوری نداشتم
_پس اگر اشتباه کردم پیشنهادم رو رد نکنید.
ناچارا با او راهی رستوران معروف و شیکی که همان حوالی بود شدم.
چندی بعد پشت میز نشستیم و سفارش غذا دادیم.
حرفی بینمان رد و بدل نمی شد، مهندس سبحانی با گوشی اش مشغول بود و من هم نگاهم را به اطراف داده بودم.
بعد از تقریبا یه ربع گارسون غذا را آورد. بوی خوش جوجه کباب مشام را پر کرد.
و دلم را مالش داد.
همینکه آمدم قاشق اول را به دهان بزارم. صدای آشنایش در گوشم طنین انداز شد
_افرا خانم؟
متعجب شده نگاهم را به کارن دوختم. اخم غلیظی روی صورتش نشانده بود.
رنگ نگاهش با همیشه فرق داشت. انگار دریای آبی تیله هایش طوفانی و خشمگین بود.
***
(کارن)
رو به روی تی ویی نشسته بودم و کانال ها را بی هدف زیر و رو می کردم.
حوصله ام به شدت سر رفته بود.
romangram.com | @romangraam