#بازیچه
#بازیچه_پارت_91

از آغوشش جدا شدم و دستانش را گرفتم:

_خوبم شما خوبین کی اومدین؟


خاله عالیه مشغول تعریف کردن شد.

آن پسر چشم رنگی هم، مشغول جمع کردن خورده شیشه های روی زمین...

_کیان پسرم بازم خربکاری کردی؟


پس کیان این پسرک بی ادب، مزخرف بود. چقدر با بچگی اش فرق کرده بود.

با حرص تو حرف خاله عالیه پریدم و گفتم:

_خیلی دست و پا چلفتیه


کیان با سکوت تماشایم کرد. عمق نگاهش دلم را زیر و رو کرد.

مسخ هم شده بودیم. نقطه به نقطه آنالیزش می کردم.

پوستش بی نهایت سفید کک بود. بینی اش مردانه و گوشتی بود. و لب هایش باریک


اما چشمان خوشرنگش که میان موج های سیاه بلندش اسیر شده بود. به یقین‌ تنها عضو جذاب صورت لاغرش بود.

قد بلندی داشت اما لاغر و اسکلتی بود.

_همینطوره دخترم این پسر، سر به هواست...


تقه‌ی محکمی به در اتاقم خورد و مرا پرت حال کرد. صدای پدرم در گوشم پژواک شد

_افرا دخترم بیدار شو بیا شام


خشک شده از کنار دیوار بلند شدم. دستی زیر چشمان خیسم کشیدم.

نگاهی با دلتنگی به کتاب انداختم و آن را سرجایش برگرداندم.


کاش می توانستم‌ پیدایش کنم. کاش زمان به عقب بر می گشت.

آن وقت بود که او را هیچ وقت از خودم متنفر نمی کردم.


نگاهم را دور تا دور چرخاندم. کلاه ایمنی کج شده روی سرم را برداشتم.

تقریبا کار اسکلت بندی پروژه‌ی لواسان رو به اتمام بود. اما تا ساختش


هنوز کلی راه مانده بود.

لبخند عمیقی ناخوداگاه روی لبم شکل گرفت. موفقیت تو این پروژه خیلی برام ارزشمند بود.

_بزارین سرتون خطرناکه


نگاهم را به مهندس سبحانی که با فاصله‌ی کمی کنارم ایستاده بود دوختم.

_چی رو؟

_کلاهو

کلاه در دستم‌ را روی سرم گذاشتم. سکوت کرده دستانش را داخل جیب شلوار راسته اش چپانده بود و نگاهش را به افق داده بود.

حس می کردم بر عکس من، حال خوشی ندارد. از چهره‌ی گرفته اش کاملا معلوم بود.

_خوشحال نیستید؟


با مکث نگاهش را سمت من برگرداند و عمیق اجزای صورتم را رصد کرد.

نگاهش بد نبود، اما مرا معذب کرده بود.

نفسش را پر صدا و عمیق بیرون داد و خشدار لب زد:

_امروز سالگرد فوت نامزدمه


romangram.com | @romangraam