#بازیچه
#بازیچه_پارت_90
کمی بعد مادرم با ذرین خانم همسایه ی بغلی مان برخورد کرد و غرق در صحبت شد.
آرام به مادرم گفتم:
_من میرم خونه
مادرم هم بی تعارف تمام خرید ها را به دستم داد و من را راهی خانه کرد.
آفتاب سوزناک می تابید. با اینکه هفته ی دیگر پاییز بود.
اما هوا همچنان گرمی خودش را داشت.
تقریبا به نفس نفس افتاده بودم.
به عمارت که رسیدم با دیدن در نیمه بازش نفسی گرفتم و وارد شدم.
نگاهم بند خرید های در دستم بود و به اطرف توجهی نداشتم.
یه لحظه نمیدانم چی شد که فردی محکم با کارتن در دستش بهم برخورد کرد و باعث زمین افتادنم شد.
همزمان با زمین خوردنم صدای ناهنجار شکستن شیشه سکوت حیاط را شکست.
عصبی به پسر روبه رویم که مثل خودم روی زمین پخش شده بود نگاهی کردم و هوار کشیدم
_هوی مگه کوری؟
باصورتی قرمز شده سرش را بالا آورد. و نگاه گیرای آبی رنگش را با عصبانیت بهم دوخت و گفت:
_نه مثل اینکه تو کوری
از این وقاحت کلامش چشمانم گرد شد. با چه جرئتی با من اینطور صحبت می کرد.
_عمت کوره
با خیز به طرفم برخاست. هول شده دست به زمین گرفتم و برخاستم و گفتم:
_تو کی هستی اصلا؟ خونهی ما چیکار می کنی
پوزخندی روی لبش نشاند و گفت:
_هه، من به بچهها جواب پس نمیدم
گر گرفته بودم. از اینکه بچه خطابم کرده بود لجم گرفته بود
_بد قواره، نکه خودت سن بابا بزرگم و داری
با چشمانی ریز شده چند قدمی نزدیک شد و کنار گوشم گفت:
_چقدر شبیهی بهشون...
_شبیه کی؟
لبخندی کنج لبش نشاند و پچ زد:
_شبیه وزغ ها، مخصوصا چشمات...
از حرص جیغ خفیفی کشیدم تا آمدم حرفی بزنم صدای زنی در گوشم پیچید
_کیان پسرم چی شده؟
نگاهم را سمت زن چرخاندم. با دیدن خاله عالیه تمام حرصم فروکش کرد.
و لبخند عمیقی مهمان لب هایم شد
_خاله عالیه
خاله عالیه چند قدمی برداشت و مرا در آغوش کشید
_دخترک خوشگلم، چطوری عزیز خاله
romangram.com | @romangraam