#بازیچه
#بازیچه_پارت_89


سیمین همانطور که دست به سمت کله اش برده بود غضبناک نگاهم می کرد.


بالاخره هم طاقت نیاورد و بیشگون محکمی از بازویم گرفت و گفت:

_اه راست میگی ها

با چهره ای در هم وحشی نثارش کردم.

و پا به خانه گذاشتم.

شب موقع شام پدر بزرگم به همه اصلاع داد. که‌ خاله عالیه و پسرش کیان به اینجا می آیند.


از دو عمه و مادرم خواست که، زیاد به خاله عالیه سخت نگیرند و نگذارند زیاد کار کند.

و از پدرمم خواست که به پسرش کیان در حجره کار بدهد.

نگاه های خیره ی آرمان پسره عمه ام که دو ماهی بود نشان کرده اش بودم معذبم می کرد.


ما و دو عمه هایم همگی در عمارت پدربزرگم زندگی می کردیم.

پدر بزرگم حاج فتاح امینی،صاحب چندین حجره‌ی فروش فرش در محل بود.

و یکی از بزرگان محل محسوب می شد.

مادر بزرگم دو سالی می شد.که بر اثر سرطان در سن هفتاد سالگی ما را تنها گذاشت.


عمه نسرینم فرزند اول خانواده بود. با دوسال اختلاف از پدرم

همسرش آقا حجت در محل طلا فروشی داشت و پسرش آرمان بیست سال سن داشت و پزشکی می خواند.

و نوه‌ی بزرگ خاندان محسوب می شد.

پدرم تک پسر خانواده بود که با دختر خاله اش که مادرم بود ازدواج کرده بود.

من و امیر ثمره ی عشقشان بودیم.

عمه حاجرم ته تغاری خانواده بود که با احمد آقا ازدواج کرده بود.

احمد آقا، معلم بود و اصالتا کاشانی...

و سیمین تک دخترشان بود. که هم سن من پانزده ساله بود.


صبح روز بعد با مادرم و امیر به خرید رفتیم.

از لوازم تحریر، کیف و کفش و کوله بگیر تا فرم های مدرسه یمان...

هفته‌ی دیگر مدارس باز می شد.


فکر اینکه ساعت هفت صبح از خواب بیدار شوم آزارم می داد.


اما از یه طرف بی نهایت خوشحال بودم چون پا به مسیر جدیدی می گذاشتم. مسیری که با مخالفت های زیاد همراه بود.

ولی من کوتاه نیامدم و بالاخره توانستم پدر و مادرم را راضی کنم که به هنرستان بروم و معماری بخوانم.


حوالی ظهر بود. خسته و مانده به خانه بر می گشتیم.

مادرم هزار بار در گوش من و امیر ورد خواند که کم کاری نکنیم.

و مثل کیان،پسر خاله عالیه سر افرازش کنیم.


چندین بار شرایط سخت کیان و مادرش را به رویمان زد تا مثلا شرمنده شویم.

آخ که من از دست این پسر شکار بودم. هنوز نیامده بود.

ما باز هم تو سری خور شده بودیم.


به محله که رسیدم، امیر با دیدن دوست صمیمی اش رضا از من و مامان جدا شد و تمام خرید هایش را به ما سپرد.

پسره‌ی پرو‌ی، تنبل...


romangram.com | @romangraam