#بازیچه
#بازیچه_پارت_88
و مشغول طرح زدن روی برگه بودم.
نگاهم را دور تا دور حیاط بزرگ چرخاندم.
ساختمان دو طبقهی بزرگ آجری
که پنجره های چوبی اش بیضی و مستطیل شکل بودند و شیشه هایش رنگی...
درختان سر به فلک کشیده، کف سنگ فرش شده، دو باغچهی کوچکی که دو طرف ایوان قرار داشت.
و استخر انتهای حیاط و آن خانه ی چهل متری کوچک که از ساختمان اصلی کمی فاصله داشت.
عمارت قدیمی بود. اما با صفا...
صدای جیغ مانند سیمین که اسمم را صدا می زد مرا به خودم آورد.
_افرا، افرا
با دیدن من روی تاب،نفسی گرفت و بی درنگ کنارم نشست و با هیجان گفت:
_خبر جدید دارم برات، خاله عالیه با پسرش قراره بیان اینجا زندگی کنند
با شنیدن خبرش جفت ابروهایم بالا پرید. عالیه خانم که ما خاله عالیه صدایش می کردیم.
سر کارگر قدیمی باغ پدر بزرگ مادریم بود.
از وقتی که یادم بود.
خاله عاشق و دلبسته ی زادگاهش گیلان بود.
چند باری پدر بزرگم اصرار کرده بود که به تهران بیاد ولی هر دفعه محترمانه پیشنهاد پدر بزرگم را رد کرده بود.
اما حالا، این تغییر محل یهویی متعجبم می کرد.
_قرار بیان اینجا؟ چرا؟
سیمین پایش را از روی زمین برداشت و تاب را به حرکت در آورد و جواب داد
_به خاطر پسرش، آخه مامانم می گفت، دانشگاه تهران معماری قبول شده
پسرش کیان را در کودکی دیده بودم همبازیمان بود.
اما در نوجوانی هرگز ندیده بودم اش. چون همیشه سرش تو درس و کتاب بود.
خاله عالیه هم پز شاگرد اول شدنش را به مامان و عمه هایم می داد.
و خب ما هم همیشه تو سری خور بودیم. مادرم همیشه کیان را تو سر من و امیر می کوبید.
با غیظ رو به سیمین لب زدم:
_پسره ی بچه ننه مگه تهران خوابگاه نداره؟
سیمین خنده ی صدا داری به حرفم کرد و گفت:
_نه بچه ننه نیست، خودت که از بیماری خاله عالیه خبر داری، دکتر گفته برای درمان بهتره که به تهران بیاد.
خب پسرشم دانشگاه تهران قبول شده و هم اینکه تو این اوضاع نمی تونه مادرش و تنهاش بزاره
پایم را روی زمین گذاشتم و تاب را متوقف کردم و بلند شدم. سیمین هم متقابلا به دنبالم آمد.
پوف کلافه ای کشیدم و گفتم:
_هیچ از این پسره خوشم نمیاد.
_چرا افرا؟ ما که تازگی ندیدیمش
با دست محکم به پشت کله اش کوبیدم که صدای ناله اش در آمد
_خل و چل، از فردا کارمون در اومده باز دانشگاه قبول شدنشم تو سرمون میکوبونند
romangram.com | @romangraam