#بازیچه
#بازیچه_پارت_87


مادرم دستی به پیشانی ام کشید و نگران پرسید

_نکنه مریض شدی مادر؟


همانطور که از روی مبل بلند می شدم لب زدم:

_چیزی نیست از بی خوابیه استراحت کنم خوب میشم با اجازه

خسته و کلافه وارد اتاقم شدم.


بدبختی خودم کم بود حالا آرمانم بهش اضافه شده بود.

لباس هایم را عوض کردم.

سرم به شدت درد می کرد.

حرف امیر به قدری بهمم ریخته بود که افکارم آرام و قرار نداشت.

به سمت قفسه‌ی چوبی گوشه‌ی اتاقم رفتم.

تنها چیزی که می توانست کمی آرامم کند کتاب خواندن بود.

دستم را به سمت قفسه ی بالایی بردم و کتابی برداشتم که هم زمان کتاب دیگری روی زمین افتاد.


خم شدم و بی توجه کتاب را برداشتم.

همین که نگاهم به جلد قدیمی اش افتاد. هجوم خاطرات بر سرم آور شد.


زیر لب نوشته ی روی جلد را خواندم‌. دیوان اشعار فروغ فرحزاد...

اولین هدیه‌ی کیان به من بود.

لای کتاب را باز کردم. کاغذ های کاهی اش را ورق زدم.

رسیدم به همان شعر...

صدای بم کیان تو گوشم پیچید.

پشت این شعر، خاطراتی بس شیرین نهفته بود.

****

می بندم این دو چشم پر آتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پریشانی

می بندم این دو چشم پر آتش را

تا بگذرم ز وادی رسوایی

تا قلب خاموشم‌ نکشد فریاد


رو می کنم به خلوت و تنهایی

****

بغضی که بیخ گلویم چنبره زده بود بالاخره شکست.

کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم.


قلبم سنگین شده بود. سالهاست از یادآوری خاطرات فرار کرده بودم.

اما حالا، دوست داشتم مرورش کنم. از همان برخورد اول از عشقی که آهسته آهسته به قلبم رجوع کرد و به مرز جونم کشید.

ذهنم به دور دست ها کوچ کرد. به ده سال پیش و اولین دیدار...


اواخر شهریور ماه بود. خورشید نم نمک طلوع می کرد و آسمان رو به تاریکی می رفت.

روی تاب دونفره‌ گوشه‌ی حیاط بزرگ عمارت نشسته بودم.

romangram.com | @romangraam