#بازیچه
#بازیچه_پارت_86

_امیر این بازی لعنتی فکر من بود. سیمین هیچ وقت راضی به آزار تو نمیشه

چراغ سبز شد امیر پایش را روی پدال گذاشت و حرکت کرد.

پوزخند صدا داری زد زمزمه وار گفت:


_اگه کار غیر از تو بود تعجب می کردم. تو همیشه عاشق بازی راه انداختنی...

از تلخی حرفش قلبم سوزن سوزن شد.

سکوت پیشه کردم و دلخور نگاهم را به بیرون سوق دادم.

باورم نمی شد.

امیر طی این چند سال هیچ وقت گذشته را به رویم نیاورده بود اما حالا...


البته بهش حق می دادم.

همیشه مقصر من بودم. منی که فقط جرمم دلبستن به کیان بود.


_پیاده شو من خونه نمیام

با صدای امیر به خودم آمدم. بدون نگاه کردن بهش در ماشین را باز کردم همینکه میخواستم پیاده شوم

صدایش دوباره در گوشم پژواک شد.

_ببخشید افرا من یه لحظه عصبانی شدم. نفهمیدم چی گفتم


بغض کرده بهش نگاه کوتاهی انداختم و لب زدم:

_مهم نیست، من زیاد از این نیش و کنایه ها شنیدم پوستم کلفت شده


بی درنگ از ماشین پیاده شدم و به خانه رفتم.


کنار پادری کفش هایم را در آوردم و دستی به چشمان خیسم کشیدم.

لبخند تصنعی روی لبانم نشاندم و وارد خانه شدم.


مادر و پدرم رو به روی تی ویی نشسته بودند و غرق شده سریال می دیدند.


_سلام

توجه هر دویشان به سمتم جلب شد مادرم لب زد:

_سلام مادر خسته نباشی

پدرم به لیوان چایی روی میز اشاره کرد و گفت:

_حتما خسته ی بیا چایی

چند قدمی برداشتم و نزدیکشان شدم. بوسه‌ی روی گونه‌ی هر دویشان نشاندم و کنارشان جا خوش کردم.

پدرم لیوان چایی را به دستم داد و پرسید

_با امیر اومدی؟ آخه ماشین تو نبردی؟


کوتاه جواب دادم

_آره، آخه با هم رفتیم بازدید از یه پروژه

چشم ابرو آمدن مادرم برای پدرم از دیدم پنهان نماند. مثل اینکه قصد داشت دوباره حرف آرمان را وسط بکشد.

پدرم بعد از کمی مکث به حرف آمد

_بابا جان چرا جوابت به آرمان منفیه؟


کلافه لیوان چای را روی میز گذاشتم و دستی به پیشانی ام کشیدم و گفتم:

_بابا لطفا، سرم درد میکنه، میشه بعدا در موردش حرف بزنیم

لبخند کم رنگی زد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

romangram.com | @romangraam