#بازیچه
#بازیچه_پارت_85
یعنی نسبتی با هم داشتند؟
من هم امروز به کل رد داده بودم. هزاران نفر با فامیل های مشترک تو این کشور زندگی می کردند.
همه که با هم نسبتی نداشتند.
_چرا حرف نمی زنی؟
کم کم داشتم به این باور می رسیدم که امیر حس هایی نسبت به هستی دارد.
لحن نگران و کلافه اش گویای همه چی بود.
_ خوب بودن، از محال بودن حرف تو سوال پرسیدند؟
_چی، چه حرفی؟
کامل به طرفش برگشتم، رد اخم روی چهره اش خودنمایی می کرد.
__نمیفهمم با چه عقلی این حرف رو زدی که توی سه ماه بازسازی میکنیم!
مگه معجزه رخ بده توی این مدت
امیر دستی تو موهایش کشید و اخمش را غلیظ تر کرد.
نمی دانم چرا امروز اعصابش بهم ریخته بود.
سوالی که امروز ذهنم را آشفته کرده بود و به زبان آوردم.
_تو علاقهی به این دختر داری؟
کمی مکث کرد با فکی منقبض جواب داد:
_سرت تو کار خودت باشه
جواب سر بالا داد، نگفت نه...
سیمین اگر از این قضیه بویی می برد حتما داغون می شد.
_تا چند ماه باید نقش بازی کنم؟
گنگ و گیج پرسیدم:
_نقش چی؟
_نامزدی صوری رو میگم
آه از نهادم بلند شد. امیر محکم و جدی حرف می زد. هنوز یک هفته از نامزدی شان نگذشته بود در فکر خلاص شدن بود.
_دو سه ماهی، چطور؟
پشت چراغ قرمز ایستاد و کلافه سرش را روی فرمون گذاشت
_سخته، خیلی سخته افرا، دلت با یکی نباشه و مجبور به تظاهر بشی
حرفی که چند سال در دلم نگه داشته بودم و به زبان آوردم
_اما سیمین عاشقته امیر...
چشمان غرق در خونش را بهم دوخت و خشدار گفت:
_میدونم، رفتار های سیمین نشان دهنده ی همه چی هست
امیر باهوش بود. امکان نداشت چیزی را نفهمد.
_اما نمی تونم افرا، حسم به سیمین خواهرانست...
دستم را روی شانه اش گذاشتم و پشیمان گفتم:
romangram.com | @romangraam