#بازیچه
#بازیچه_پارت_84
چندی بعد یکی از همان خانم ها که هم سن سال خودم می خورد آب قند به دست وارد اتاق شد و گفت:
_وای هستی عزیزم، حواست کجا بود؟ از بس نگران بچه هایی
پس اسم این خانم معلم خوشگل هستی بود.
هستی جرئه ای از آب قند در دستش نوشید.
خانم مدیر که زن محجبه و تقریبا سن بالایی بود پرسید:
_ بهتری دخترم
هستی دستی به مقنعه اش کشید و گفت:
_ممنون بهترم
خانم مدیر خداروشکری زیر لب زمزمه کرد.
بعد انگار تازه متوجه ی من شد و لب زد:
_ممنون خانم، از مادر بچه ها هستین؟
جان مگه به من میخورد دختر هفت، هشت ساله داشته باشم؟ یعنی اینقدر پیر شدم...
_ خواهش می کنم، خیر من با برادرم مهندس امینی اومدم برای بازدید از مدرسه
خانم مدیر لبخندی روی لبش نشاند:
_بله بله مهندس دیروز ازم اجازه گرفتن برای بازدید دوباره، من به کل یادم رفته بود.
_بله یه کمک کوچیک خواستن برای همین اینجام
هستی نگران به طرفم برگشت و پرسید؟
_آقای مهندس گفتن، احتمالا اگه از تابستون شروع کنن تا اول مهر ماه مدرسه بازسازی میشه درسته؟
متعجب زده به هستی چشم دوختم.
تو سه ماه؟امیر چطور همچین حرف محالی زده بود؟
لبم را با زبان تر کردم
_بعید میدونم تو سه ماه باز سازی بشه، حداقل هشت نه ماهی زمان لازمه شایدم بیشتر
خانم مدیر همانطور که پشت میز نشسته بود دست به سمت لیوان چایی اش برد و گفت:
_ هستی جان دخترم نگران نباش، بچه ها رو به مدرسه ی خانم رحیمی منتقل می کنیم
هستی لبخند کم رنگی روی لبش نشاند و سکوت کرد.
خانم مدیر بالاخره به خودش تکانی داد و از پشت میز بلند شد و زنگ کلاس را زد.
مدرسه را کامل دیده بودم. پس اینجا ماندنم دیگر ضرورتی نداشت.
بعد از تشکر های هستی و خانم مدیر از دفتر بیرون آمدم و به طرف حیاط مدرسه رفتم و با امیر از مدرسه خارج شدیم.
امیر پشت فرمون نشسته بود. کلافه بود حرفی تا نوک زبانش می آمد ولی زده نمی شد.
بازدمش را عمیق بیرون داد و پرسید:
_خانم نیک زاد خوب بودن؟ آسیبی ندیدن؟
خانم نیک زاد؟
منظورش خانم معلم بود؟ چه جالب فامیلی اش با کارن یکی بود؟
romangram.com | @romangraam