#بازیچه
#بازیچه_پارت_83
بچه ها می رفت.
کیفش در یک دست و چند کتاب در دست دیگر داشت.
بی توجه از کنارم رد شد اما چند قدمی امیر پایش سر خورد و با شدت پخش زمین شد.
کیف و کتاب هایش از دستش رها شد. و آن طرف روی زمین افتاد.
امیر سریع تر از من به طرفش رفت و پرسید
_چی شد یهو، خوبین؟
با چند قدم بلند خودم را کنارشان رساندم.
خانم معلم دستپاچه و سرخ شده همانطور که مچ پایش را گرفته بود سر بالا آورد و گفت:
_سر خوردم، ممنون خوبم
امیر مسخ شده و نگران نگاهش میخ خانم معلم بود. و زیر لب غر غر کنان می گفت:
_مگه این مدرسه نظافت چی نداره که، این زمین اینقدر سره؟
سقلمه ی نامحسوسی بهش زدم و چشم ابرویی آمدم. تا به خودش بیاید.
خجالت زده به عقب رفت و فاصله گرفت.
روی دو پا نشستم و گفتم:
_مطمئنی خوبی؟ میتونی راه بری
نگاه کوتاهی بهم انداخت
_کمی مچ پام درد میکنه
دستی به بازوی نحیفش کشیدم و گفتم:
_کمکت میکنم تا دفتر مدیر بریم
بازویش را گرفتم و بلندش کردم.
همانطور که سرش پایین بود رو به امیر گفت:
_مهندس امینی زنگ تفریح بچه هاست، میترسم اتفاقی براشون بیفته میشه لطفا مواظبشون باشید؟
امیر با صدای دورگه ای جواب داد:
_حتما حتما، شما خوبین دیگه آره؟
خانم معلم خجالت زده نگاهی بهش انداخت و لب زد:
_بله خوبم
مشکوک شده به امیر و خانم معلم نگاه کردم. پس همو می شناختند. ولی چطوری؟
احتمالا تو رفت و آمد هایی که امیر به این مدرسه داشت با هم آشنا شده بودند.
رفتار امیرکمی شوکه ام کرد. آشکارا نگران حال این خانم معلم ریزه میزه ی چشم رنگی بود.
یعنی احتمال دارد حسی بینشان باشد؟
دستی به پیشانی ام کشیدم و از افکار مسخره ام بیرون آمدم.
آهسته آهسته به طرف دفترمدیر رفتیم.
چهار پنج خانم جوان روی صندلی نشسته بودند و چای میخوردند.
با دیدن اوضاع خانم معلم، نگران به سمتش آمدند. و سوال پیچش کردند.
romangram.com | @romangraam