#بازیچه
#بازیچه_پارت_82

_چی؟

صدای فریادم تو سالن خالی اکو شد و توجه گارگر ها را جلب کرد.


_یعنی چی فروخته شده؟ پس تکلیف ماها چیه؟


_خب خوشبختانه ما تو شرکت می مونیم. نیم ساعت دیگه با آقای سدیری جلسه داریم. خودش همه چی رو توضیح میده


_چقدر اصلاعاتت کامله؟

شانه ای بالا انداخت و تک خنده ی کرد و ازم فاصله گرفت.


سبحانی مغرور، عجب جاسوسی از آب در آمده بود.

لبخندی از این فکر روی لبم نشست.


_نیشت و ببند.

نفسم را آه مانند بیرون دادم و به برادر اخمویم نگاه کردم.

_این مرتیکه چی بلغور می کرد که نیشت باز شده

_بتوچه

از صراحت کلامم جا خورد و ناباور بهم چشم دوخت.

خنده ی آرامی کردم و گفتم:

_شوخی کردم چرا ماتت برده، خبر داد شرکت و فروختن تو میدونستی؟


نفس حبس شده اش را بیرون داد و گفت:

_آره میدونستم


انگار فقط تنها مهندس بی خبر این شرکت من بودم.

_اونوقت به خواهرت خبر ندادی؟ بخیال بیا بریم اتاق جلسه


چندی بعد به اتاق جلسه رفتیم.

آقای سدیری با تک تک مهندس های شرکت قرار دادی به مدت پنج سال بست.


اختیار تام از رئیس جدید داشت.

رئیسی که فعلا مجهول بود. و قرار بود شش ماه دیگر به مهندس ها معرفی شود.

تا آن موقع آقای سدیری شرکت را اداره می کرد.


بعد از اتمام جلسه

با امیر به سمت مدرسه قدیمی تقریبا پایین شهر رفتیم.

جلوتر از امیر قدم بر می داشتم.


مدرسه ی بزرگی بود. اما خیلی قدیمی ساز...

بوی خاک و حس می کردم. صدای بچه ها تو راهروی مدرسه پیچیده بود.


نگاهم و دور تا دور سالن تقریبا تاریک چرخاندم.

همان موقع زنگ گوش خراش مدرسه به صدا در آمد.

و در اولین کلاسی که نزدیکش بودم با ضرب باز شد، بچه ها با شتاب از داخل کلاس بیرون می آمدند.

_بچه ها آروم تر آروم تر


نگاهم به خانم معلم جوان و ریزه میزه ای افتاد که هول‌زده به دنبال


romangram.com | @romangraam