#بازیچه
#بازیچه_پارت_81


مادرم تو حرفم پرید و گفت:

_این چه حرفیه عزیزم من و پدرت صلاح‌تو میخوایم‌. تو بعد از کیان...


_مامان لطفا به نظرم احترام بزار، من هیچ علاقه‌ی به آرمان ندارم هر چی بوده مال گذشته هاست لطفا با عمه صحبت کن مطمئنم آرمانم راضی نیست


دست به زانو گرفت و از گوشه‌ی تخت بلند شد

_باشه دخترم من و پدرت مجبورت نمی کنیم ولی در موردش بیشتر فکر کن، آرمان پسر خوبیه و هنوزم که هنوزه عاشق توئه


از روی صندلی بلند شدم و مقابلش قرار گرفتم دستانش را بند دستانم کردم و لب زدم:

_مامان من نظرم قطعیه و امکان نداره تغییر کنه، لطفا با عمه صحبت کن


لبخند کم رنگی زد و دستانش را نرم از دستانم بیرون کشید و گفت:

_هر طور تو بخوای عزیزم


بعد از رفتن مامان کلافه و عصبی پشت میز نشستم تمام حس و حال خوبم از بین رفته بود. و ذهنم آشفته شده بود.

دوباره مداد به دست شدم. اما اصلا تمرکز نداشتم.

پس بیخیال طراحی کردن، کتابی برداشتم و مطالعه کردم.


آنقدر غرق کتاب شده بودم. که در کل به ساعت توجهی نداشتم.

وقتی به خودم آمدم که چشمانم گرم شده بود و خمیازه های پی در پیم خواب آلوده ترم می کرد.


کش و قوسی به بدنم دادم و نگاهم را به ساعت دوختم دو نیمه شب بود.


باورم نمیشد چهار ساعت تمام مطالعه می کردم.

خسته از پشت میز بلند شدم و به طرف تختم رفتم.


فردا حسابی کار داشتم، از تکمیل کردن نقشه های نیمه کاره بگیر، تا بازدید از مدرسه ی قدیمی که قرار بود بازسازی شود.


البته امیر مهندس این پروژه بود. ولی یه کوچولو به کمک من احتیاج داشت.


دست به سمت آباژور بردم و خاموشش کردم.

و کم کم به دنیای بی خبری فرو رفتم.


مشغول اصلاح نقشه ی زیر دستم بودم. سر و صدا های بیرون اذیتم می کرد و تمرکزم را بهم زده بود.


بی درنگ بلند شدم و از اتاق خارج...


نگاهم روی گارگرانی که مشغول بردن مبل ها و میز ها بودند زوم شد.

اینجا چه خبر بود؟


_قراره کل دکوراسیون شرکت عوض بشه

نگاه کوتاهی به مهندس سبحانی که کنارم ایستاده بود انداختم و پرسیدم:

_چرا؟ باز آقای سدیری خودشو تو خرج انداخته؟

چند قدم فاصله را طی کرد و نزدیکم شد

_مگه خبری نداری؟


این دفعه مستقیم به چشمان عسلیش سوالی زل زدم،که ادامه داد.

_ شرکت فروخته شده، دستور رئیس جدیده


romangram.com | @romangraam