#بازیچه
#بازیچه_پارت_80
نیشخندی روی لبم شکل گرفت
_کی گفته بازی که راه انداختم به شب عروسی ختم میشه؟ این یه ضربه کوچیکه برا دست گرمی
از روی کاناپه بلند شدم و کتم را مرتب کردم و گفتم:
_بدبختی های افرا تازه از اون شب به بعد شروع میشه
هیستریک وار خندیدم و به سمت در خروجی رفتم
_ نزدیک شدنت به افرا فقط یه معنی میده، اینکه تو هنوز عاشقشی...
وسط اتاق خشک شده ایستادم، به پشت برگشتم و لب زدم:
_یه مرد، هیچ وقت عاشق قاتل مادرش نمیشه...
***
(افرا)
پشت میز تحریزم نشسته بودم.
با لبخند و حسی سراسر خوب،مداد طراحی سیاه رنگی را که در دست داشتم، روی برگه به رقص در آوردم.
عاشق طراحی کردن بودم. عاشق خلق کردن نقاشی های سیاه و سفید...
طره ای از موهای فر طلایی رنگم با سماجت روی صورتم نشسته بود.
تقه ای به در اتاقم خورد.
دست به سمت آن موی مزاحم بردم و به پشت گوشم هدایتش کردم.
مادرم با بشقاب میوهی که در دست داشت وارد اتاقم شد.
چند قدمی برداشت و بشقاب را روی میزم قرار داد
_زحمت کشیدی مامان جون
لبخند مهربانی روی صورت چروکیده اش نشاند و گفت:
_نوش جونت مادر جون، اومدم باهات صحبت کنم
متعجب و سوالی نگاهش کردم. به طرف تختم رفت و گوشه اش نشست
بدون مقدمه چینی یک راست رفت سر اصل مطلب
_آرمان دوهفته دیگه ایرانه، مثل اینکه کارای برگشتش سریع تر پیش رفته
ناخوداگاه اخمی روی صورتم نشست. این بحث قرار نبود به جا های خوبی کشیده شود.
_خب به سلامتی
نگاه خندانش را به چشمانم دوخت و گفت:
_عمه نسرین میگه، جشن اومدن آرمان و با جشن نامزدی تون یکی کنیم؟ نظرت چیه دخترم
دلخورانه سرم را پایین انداختم. باورم نمی شد تا این حد جلو رفته بودند.
من و آرمان سالهاست با هم غریبه بودیم.
حتی تو این هفت، هشت سال یک تماس ساده هم باهم نداشتیم.
مطمئن بودم این ماجرا فقط زیر سر عمه نسرین بود و بس
ولی باید همین الان آب پاکی را روی دستشان می ریختم، وگرنه من هم مثل سیمین تو دردسر می افتادم.
_مامان فکر نمی کردم، حضورم تو این خونه اونقدر اضافیه که بخواین، بدون پرسیدن نظرم برام جشن نامزدی بگیرین
romangram.com | @romangraam