#بازیچه
#بازیچه_پارت_79
_یه ماهی میشه که بعد از سالها دیدمش
خونسرد از پشت میز بلند شد و روبه رویم نشست
_منظورت افراست؟
میدانست، میدانست که فقط وقتی سراغش می آیم که گذشته اذیتم کند.
_آره
_خب تعریف کن
لبم را تر کردم و همه ی ماجرا را برایش تعریف کردم.
از همان برخورد اول تا تصمیمم برای انتقام و آن تصادف ساختگی...
همان تصادفی که استارت قرار های مکررمان شد.
با سکوت به تمام حرف هایم گوش داد.
کمی بعد از روی کاناپه بلند شد و آینه ی گرد کوچک روی دیوار و برداشت و به دستم داد.
خیره به چشمان مشکی اش سوالی پرسیدم
_آینه؟
چند قدمی ازم دور شد و تکیه به میز داد و گفت:
_کارن مگه قرار نبود گذشته رو فراموش کنی، یه نگاه به خودت داخل آینه بنداز
تو نه تنها اسم و هویتت رو بلکه خودتم عوض کردی.
آینه را بالا آوردم و به خودم خیره شدم صدای آرامش دوباره در گوشم پژواک شد
_تا حالا چند تا عمل جراحی روی صورتت نشوندی تا بی نقص باشی...
چند سال سرسختانه روی اندامت کار کردی تا بهترین باشی؟
چطور توقع داری بعد از این همه تغییر افرا تو رو بشناسه؟
نگاه از آینه گرفتم بغض چنبره زده بیخ گلویم لحنم را لرزان کرد
_ ولی من با چند تا عمل کوچیک اونقدرام تغییر نکردم فقط چهره ام مردانه تر شده
اون ادعا می کرد عاشقمه مگه میشه؟آدم عاشق، معشوقش و نشناسه....
کلافه دستی به ته ریشش کشید:
_تغییر کردی، تو دیگه کیان نیستی، تو کیان و برای همیشه تو وجودت کشتی
دوباره به آینه نگاه کن
تو کارنی، مردی که بی نقصه، مردی که شهرت و قدرت کورش کرده...
من بد یا بی رحم نبودم، این زندگی بود که بی رحمانه بدم کرد.
من هیچ وقت بلند پرواز نبودم. تمام آرزویم مهندس شدن بود.
کنار مادرم خوش بودم و در لحظه زندگی می کردم.
اما حالا چی؟ حالا همه چی را یکجا دارم.
ثروت، شهرت، قدرت، ولی مادرم را نه...
_تا اونجا که فهمیدم نقشه ت اینکه که افرا رو سر سفره ی عقد ول کنی، و آبروشو به تاراج ببری
خوب بعدش چی؟ دلت با این کار آروم میگیره؟
romangram.com | @romangraam