#بازیچه
#بازیچه_پارت_78
بی توجه به چهره های وار رفته شان از استدیو بیرون آمدم و به سمت ماشینم رفتم.
قبل از به حرکت در آوردن ماشینم، گوشی ام را از جیب کتم در آوردم و شماره اش را گرفتم
صدای خسته اش تو گوشم پیچید
_بله
ذهنم آشفته بود. باید زودتر از این باهاش صحبت می کردم
_مطبی؟
_آره
_تا یه ربع دیگه اونجام
بازدمش را عمیق بیرون داد
_کارن وقت قبلی گرفتی؟ من کلی بیمار دارم نمیتونم بهت وقت بدم.
عصبی دستی تو موهام کشیدم:
_الان بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج دارم لطفا نه نیار، تا یه ربع دیگه اونجام
بدون اینکه بزارم اعتراضی بکند گوشی را قطع کردم و به سمت مطب رفتم.
نگاهم و دور تا دور مطب شلوغ چرخاندم. کلاه برت لبه دارم را پایین تر کشیدم و به سمت منشی رفتم.
_ برم داخل،کسی نیست؟
نگاهش را از برگه های روی میز گرفت. لبخند عمیقی روی لبانش نشاند و آهسته گفت:
_سلام آقای نیک زاد، الان بهشون اصلاع میدم
تلفن را با ناز برداشت. و چشمانش را بی حیانانه به چشمانم دوخت.
سرد بهش زل زدم. و با دستم روی میز ضرب گرفتم.
چهره اش به آنی درهم شد و چشمی زیر لب گفت.
بعد از کمی مکث به حرف آمد
_متاسفانه آقای دکتر گفتن، بمونین آخر وقت
دستانم را مشت کردم و بدون توجه به منشی به سمت اتاقش رفتم و در و باز کردم.
به چهره ی مردانه ی جدی اش که پشت میز نشسته بود نگاهی انداختم.
_من وقت ندارم منتظر بمونم، یا الان حرف میزنیم یا دیگه دور و بر مطبت پیدام نمیشه
دختر و پسر جوانی که داخل اتاق بودند متعجب نگاهم کردند.
رو به دختر و پسر گفت:
_خب دیگه ماه دیگه میبینمتون
دختر و پسر از اتاق بیرون رفتند.
روی کاناپه ی چرم قهوه ای رنگ ولو شدم. و برای چند دقیقه ای چشمانم را بستم.
من عاشق همچین قدرتی بودم. عاشق اینکه هیچکس نه روی حرفم نیارد.
من کیان نبودم، کارن بودم.
کارن نیک زاد، مردی که هرچی مطابق میلش نبود و حذف می کرد.
_نمیخوای حرف بزنی؟
چشمانم را آرام باز کردم و تکیه از کاناپه گرفتم
romangram.com | @romangraam