#بازیچه
#بازیچه_پارت_77

_ممنون باید برم شرکت دیرم میشه، خدانگهدار

ازش رو گرفتم و چند قدمی برداشتم

_افرا


خاص اسمم را صدا می کرد. چقدر اخیرا خودمانی شده بودیم.

به پشت برگشتم و سوالی نگاهش کردم

_مواظب خودت باش


غرق چشمان دریایی اش شدم.

این نگاه،‌این صدا یه جورایی عجیب برام آشنا بود من و یاد اون مینداخت.

یاد کیان...

***

(کارن)

بعد از رفتن افرا شاکی به سمت مسعود رفتم.

روی صندلی ولو بود و چشمانش را روی هم گذاشته بود.

دستانم را روی دسته صندلی گذاشتم و با داد گفتم:

_دو دقیقه نمی تونی جلوی زبون تو بگیری


آرش بی تفاوت نیم نگاهی به طرفمان انداخت و بعد دوباره خیره به سقف شد.

مسعود ترسیده با لکنت گفت:

_با..ز چی..کار کردم؟

کمر راست کردم و دستی به چشمان قرمزم کشیدم

_چرا بهش گفتی این دستبند آخرین هدیه ی مادرمه؟


_به کی؟

نگاه کوتاهی به آرش انداختم و نزدیکش شدم. پچ وار لب زدم:

_به افرا


چشمانش تا آخرین حد ممکن گرد شد و نگاهش رنگ ناباوری گرفت

_این دختر همون افرای...

دستم را روی لبش گذاشتم و چشم ابرویی برایش آمدم تا جلوی آرش ساکت شود.

_مسعود اولین و آخرین بارته که، دهنتو هر جایی که نباید باز میکنی


_من از کجا باید میفهمیدم


نگاه غضبناکی حواله اش کردم و به سمت کاناپه گوشه ی اتاق رفتم و کتم را از روی دسته اش چنگ زدم.

_کجا؟


توجه ی آرش بهمان جلب شد.

_من کار دارم باید برم، بقیه کارا با خودتون


این دفعه آرش با لحن معترضی لب زد:

_ولی ما دوتا از پسش بر نمیایم


پوزخندی گوشه ی لبم نشست. بهتر بود حساب کار دستشان بیاید

_یا بر میاین یا اخراجین

romangram.com | @romangraam