#بازیچه
#بازیچه_پارت_76
آرش هم روی صندلی دیگر ولو شد و نگاهش را به سقف دوخت.
کارن اما رو به رویم قرار گرفت و خشدار گفت:
_انتظار نداشتم بیای؟
ابرویم را بالا انداختم و لب زدم:
_لحنت به قدری خواهشگرانه بود که دل بی رحمم به رحم اومد
یه جورایی بهش تیکه انداختم.
دستش را بند موهای مشکی لختش کرد
_ممنون
دستبند را به طرفش گرفتم. چشمانش با دیدن دستبند ساده ی نقره ای برقی زد.
معلوم بود این دستبند بیشتر از آنچه که فکر می کردم براش ارزش داشت.
_آقا مسعود گفت تنها یادگار مادرتونه
رنگش به آنی پرید و با لکنت لب زد:
_مع...سو.د دیگه چی گفت
حالش به نظر خوب نمی آمد، منتظر به لبانم چشم دوخت
_هیچی فقط همین
به وضوح نفس عمیقش را بیرون داد.
_آخرین هدیه ی مادرم نه، مادر بزرگم اون برام خیلی مهم بود
لبخندی زدم و گفتم:
_مادر بزرگ ها همیشه مهمن...
_همینطوره
کیفم را روی دوشم جا به جا کردم
_من برم دیگه، مطمئنم این آلبومتونم مثل بقیه میترکونه
لبخند عمیقی به روم پاشید و گفت:
_ممنون، حضورت برام به قدر همین دستبند ارزشمند بود
نگاه از چشماش گرفتم.
بدجور داشت با قلبم بازی می کرد.
_خوشحالم که این دستبند بهانه ای شد برای دوباره دیدن چشمات
قلبم تند می تپید. گونه هایم گر گرفت.
کاش تمامش می کرد. کاش قلب سردم را بیشتر از این گرم نمی کرد.
_ممنون
فقط همین یک کلمه از دهانم خارج شد. حس می کردم بی معنی ترین کلمه ی عمرم بود.
چند قدم فاصله ی بینمان را طی کرد و گفت:
_بریم ناهار؟
نگاه کوتاهی بهش انداختم.
نه نه نمی شد. نباید بیشتر از این نزدیکش می شدم.
من هنوزم که هنوزه با اون تو قلبم زندگی می کنم. همونی که سالهاست
پنهان شده...
romangram.com | @romangraam