#بازیچه
#بازیچه_پارت_75
ترانه ریلکس دستانش را در هم قلاب کرد و گفت:
_یا میری یا از خونم پرتت میکنم زودباش منتظرش نذار
چشمانم گرد شد. از اینکه از کارن طرفداری می کردند لجم می گرفت.
نگاهم و به سیمین دوختم. با دستش به در خروجی اشاره کرد و گفت:
_دلش و نشکن
پوف کلافه ای کشیدم و لب زدم:
_ولی نمیخوام آویزون باشم
ترانه از پشت میز بلند شد و مشغول جمع کردن استکان های کثیف شد و گفت:
_تو نمیفهمی در واقع این اونه که دنبالته
اصرارای مکرر سیمین و ترانه و صد البته قلب بی تابم بالاخره کارش خودش را کرد.
من الان تو استدیوی کوچک و کمی تاریک خیره به مرد چشم آبی پشت شیشه که غرق خواندن بود شدم.
به دستبند داخل دستم نگاهی انداختم.
نمیدانم چم شده بود. ولی وقتایی که نزدیکش بودم حال دلم خوب بود.
بعد از سالها داشتم دوباره این حس خوب را تجربه می کردم.
حسی که، گنگ بود و نمی توانستم توصیفش کنم.
اما اگر آن حسی باشد. که بهش فکرم می کنم کارم تمام است.
_اون دستبند خیلی براش ارزشمنده
نگاهم و سمت مسعود سوق دادم و گفتم:
_بهم گفت براش شانس میاره
دست داخل جیب شلوار کتانش کرد و به کارن چشم دوخت
_آخرین هدیه از طرف مادرشه
آخرین هدیهمادرش؟ مگر مادرش در قید حیات نبود.
به لبانم تکانی دادم و سوالم را بر زبان آوردم
_مگه مادرشون در قید
_مسعود، بیا یه لحظه
مسعود با یه عذر خواهی کوچک ازم دور شد و به طرف پسر بوری که اسمش آرش بود رفت.
آرش و مسعود مشغول تنظیم کردن شدن.
کارن هدفون و روی گوشش گذاشت و چشمکی حواله ام کرد.
لبخندی زدم و نگاه ازش گرفتم.
مثل اینکه این کارش عادت شده بود. عادتی که فقط مرا هدف قرار می گرفت.
بعد از خواندن چند باره یه قطعه، بالاخره از آن اتاقک کوچک بیرون آمد.
آرش دستش را مشت کرد و به طرفش گرفت. کارن متقابلا همین کار و کرد
_ مثل همیشه عالی
مسعود روی صندلی ولو شده بود و چشمانش را بسته بود
_مثل همیشه پدرمون رو در آوردی
لحنش آنقدر خسته و گرفته بود که مرا به خنده انداخت.
romangram.com | @romangraam