#بازیچه
#بازیچه_پارت_74

_جدی

مثل اینکه آقا حسام بدجور دلش گیر کرده


ترانه با چهره ی گرفته و لحنی سرد لب زد:

_فکرای بیخود نکنین جواب من منفیه، حسام ماشالله دلش دریاست یه روز عاشق تو یه روز من حتما دفعه ی بعدی هم افرا...


ترانه هیچ وقت آشکار نمی کرد ولی من میدانستم با یکی تو قلبش زندگی می کند.


صدای گوشیم در آمد و از این فضای خفتان آور نجاتم داد. نگاهی به


صفحه اش انداختم کارن بود.


از پشت میز بلند شدم.

سیمین و ترانه مشکوک نگاهم کردند، ترانه گفت:

_دعوتش کن بیاد صبحانه

لبخندی روی لبم شکل گرفت. از آشپزخانه بیرون آمدم و به سمت اتاق خواب ترانه رفتم و جواب دادم

_بله

صدای سر حالش تو گوشم پیچید:

_سلام صبح بخیر

متقابلا گفتم:

_سلام صبح شما هم بخیر

بعد از کمی مکث پرسید

_من دستبندم و گم کردم، شاید تو ماشین تو باشه یه نگاهی میندازی؟

خب سوالش غیر منتظره نبود.

_آره کف ماشینم افتاده بود


نفس عمیقش را پر صدا بیرون داد و لب زد:

_بهترین خبر و دادی، اون دستبند خیلی برام با ارزشه، میتونی بیای استدیو بهم پسش بدی؟


بیشتر از آنچه که فکر می کردم پرو بود. یا شایدم به خاطر موقعیتش بد عادت شده بود.

_متاسفم وقت ندارم برای پس دادنش

صدای سرحالش تحلیل رفت. گرفته و سرد گفت:

_منم وقت ندارم برای پس گرفتنش، امروز قراره آلبوم جدید و بدم بیرون تا شب درگیرم...


خب من چیکار کنم الان؟عجب گیری افتادم. مگه من کار و زندگی ندارم؟

_هر طور راحتی، پس من بندازمش دور؟

_اون دستبند برام شانس میاره، و امروز بیشتر از هر روزه دیگه ای بهش احتیاج دارم. اگه دلت به رحم اومد که مطمئنم نمیاد لوکیشن استدیو برات مسیج می کنم.

خدا نگهدار


به لبام تکانی دادم و گفتم:

_موفق باشی خدا حافظ

لحنش آنقدر مغموم بود که کمی تحت تاثیر قرارم داده بود‌.

کلافه از اتاق خارج شدم و پشت میز نشستم.

نمیدانستم چرا؟ ولی گفته هام بر عکس عمل میکردند و مرا وادار به کاری که نمی خوام.


قبل از اینکه ترانه یا سیمین سوالی بپرسند. خودم به حرف آمدم.

romangram.com | @romangraam