#بازیچه
#بازیچه_پارت_73
_نترکین یه وقت
همین حرفم کافی بود تا منفجر شوند و صدای قهقهه شان سکوت خانه را بشکند.
ترانه چهره ی ترسناک من را که دید از پشت میز بلند شد و از داخل یخچال تخم مرغ و گوجه برداشت و مشغول درست کردن املت شد.
سیمین با اشتها مشغول خوردن کله پاچه بود.
ترانه بالاخره به حرف آمد و پرسید:
_دیشب چطور پیش رفت؟
سیمین متعجب به لبام چشم دوخت.
شروع به تعریف ماجرا کردم.
ترانه ماهیتابه ی املت را وسط میز گذاشت و روی صندلی نشست.
تکه نانی برداشتم و دستم و به سمت املت بردم و لقمه ای گرفتم و گفتم:
_خلاصه منم گفتم پنج میلیون بزن به کارتم برسونمت
سیمین و ترانه مثل سکته زده ها نگاهم کردند و با جیغ لب زدن:
_چی؟
_حرفم کاملا واضح بود
سیمین حرصی گفت:
_تو دیونه ی دختر به خدا که دیونه ی، بابا معروف ترین خواننده ی ایران ازت خواسته برسونیش باید با کله قبول میکردی اونوقت رفتی پول گرفتی؟
از اینکه سر کارشان گذاشته بودم لذت می بردم
_وا خب خواننده باشه
_واقعا نفهمیدی شاید تمام قصدش از این کار نزدیک شدن به تو باشه؟
توجهم به ترانه جلب شد.
نزدیک شدن به من؟ حتی فکر کردن بهش ضربان قلبم را بالا می برد.
خیلی دوست داشتم رویایی که قلبم باورش کرده بود را بپذیرم،اما حس می کرد یک جای کار ایراد داشت.
کارن بعضی اوقات اونی نبود که نشان می داد.
تو چشماش هیچ وقت علاقه ای که بشه باهاش رویا بافت پیدا نمی شد.
نگاهش جور عجیبی بود. و مرا مشکوک می کرد.
موضعم را حفظ کردم و گفتم:
_شوخی کردم باهاتون، ازش پول نگرفتم
سیمین تکه نانی به سمتم پرت کرد و لب زد:
_مسخره، چرا ما رو الکی حرص می دی
_رابطت با امیر چطوره
دلم می خواست از این بحثی که ذهنم را آشفته می کرد دور بشم.
_هیچی، رابطه ی صوری میخواد چطور باشه
همینکه آمدم حرفی که سر زبانم بود بزنم ادامه داد:
_دلیل اصلی جمع شدنمون اینجا خاستگاری حسام از ترانه ست
لبخند رفته رفته روی صورتم نشست
_جدی؟
سیمین لبخند زنان به ترانه نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam