#بازیچه
#بازیچه_پارت_71


با بی رحمی تمام چاقو را پایین آورد و محکم تو قلبم فرو کرد

_ این دفعه قلب تو هدف گرفتم


سوزش بدی تو قلبم پیچید و جیغ خفه ای از گلوم خارج شد.

دستم و بند گلوم کردم و ترسیده از خواب پریدم.

تند تند نفس می کشیدم.

عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود.

سرم و بین دستام گرفتم.

بازم هم کابوس، بعد از چند سال دوباره شروع شده بودند.


از روی تخت بلند شدم به سمت آشپزخانه رفتم.

پارچ آب و از داخل یخچال برداشتم و لیوانی را پر کردم.

یک نفس آب و سر کشیدم.


به اتاقم برگشتم روی تخت دراز کشیدم.

نگاهم و به سقف دوختم.

من قاتل بودم...؟

این سوالی بود که سال ها دنبال جوابش می گشتم.


دستی لا به لای موهایم در گردش بود.

گیج چشمانم را باز کردم.

به چهره ی سیمین زل زدم. سر صبحی اینجا چیکار می کرد؟

بعد از چند دقیقه گیجی تازه به خودم آمدم.

چرا نباید اینجا باشد، ناسلامتی عروسمان بود و جزئی از خانواده

حالا هر چند صوری...


_صبح بخیر، بیدار شدی

خمیازه ای کشیدم و روی تخت دولا شدم و گفتم:

_داشتم به این فکر می کردم که سر صبحی تو اینجا چیکار میکنی؟ بعد یادم اومد زن داداشمی و تا آخر عمر بند ما


مشت آرامی حواله ی بازویم کرد و لب زد:

_کم چرت و پرت بگو

از روی تخت بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم

_دیشب چطور پیش رفت؟

نگاهم را بند چشمانش کردم

_نه بد نه خوب، برات تعریف می کنم حالا


از گوشه ی تخت بلند شد

_زودی حاضر شو صبحانه خونه ی ترانه ایم

نگاهی به ساعت دیواری انداختم هفت صبح و نشان می داد


_چه خبره باز؟ میخواین جلسه بگیرین

شانه ای بالا انداخت و همانطور که از اتاق بیرونم می کرد گفت:

_چقدر حرف میزنی؟ بهت میگم حالا


romangram.com | @romangraam