#بازیچه
#بازیچه_پارت_70


_مسعود؟


_خونه ای کارن

از روی تاب بلند شدم و به طرف ساختمان رفتم.

_آره

نفس نفس می زد

_بیام پیشت؟


حضور مسعود همیشه برای من تنها غنیمت بود. مسعود همدرد غم هام


بود.

_بیا منتظرتم


(افرا)

خسته و خواب آلود وارد خانه شدم.

سکوت و تاریکی خانه نشانگر این بود که مامان و بابا خواب بودند.

آرام به سمت اتاقم قدم برداشتم و وارد شدم.


خداروشکر امیر امشب خانه ی عمه بود. وگرنه تا خود صبح سین جیمم می کرد که تا این موقع شب کجا بودم.

لباس راحتی پوشیدم و روی تخت ولو شدم. آنقدر خسته بودم که به سه نکشیده خوابم برد.


پرتقالی در دست داشتم و زیر درخت قطوری نشسته بودم. نگاهم و دور تا دور باغ بابا بزرگم چرخاندم.

خاله عالیه آن طرف تر مشغول جمع آوری پرتقال های افتاده روی زمین بود.

از زیر درخت بلند شدم و با لبخند به سمتش رفتم

_خاله عالیه

چشمان آبی خوشرنگش را بهم دوخت و با محبت گفت:

_جانم دختر

_کمک میخوای؟

کمر راست کرد و پرتقال در دستش را داخل سبد گذاشت و روبه رویم قرار گرفت بدون توجه به حرفم گفت:

_ دخترکم، خوشگلم از کیان دوری کن

_چرا؟

دستش را روی گونم گذاشت و تکرار کرد


_از کیان دور شو دور شو

خاله عالیه یهو ناپدید شد و کیان رو به روم حاضر، با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و گفت:

_قاتل، قاتل


نگاهم بند چاقوی بزرگ در دستش شد.

ترسیده قدم به عقب گذاشتم و کیان قدمی به جلو، آنقدر عقب رفتم و کیان جلو آمد که به تنه ی درخت برخورد کردم

_م..ن قاتل نیستم، قاتل نیستم


با کینه و نفرت بهم نگاه کرد و خشدار لب زد:

_قاتلی، قاتل مادرم...

چاقوی در دستش را بالا آورد.

_التماست میکنم کیان منو نکش، من قاتل نیستم.

romangram.com | @romangraam