#بازیچه
#بازیچه_پارت_69

سیاهی مطلق...

درست مثل زندگی من

مچ دستم و لمس کردم.


دوری از اون دستبند برام زجر آور بود.


ولی باید بهانه ی بود برای دوباره دیدنش، نه باید بهانه ها بود برای دوباره دیدنش...

اینا ترفند های من نبود، ترفند های خودش بود.


***

پشت میز اتاق استاد مظفری نشسته بودم.

چند روزی بود عذادار فوت همسرش بود‌.

و از من خواهش کرده بود.

تا بهتر شدن حالش، مسئولیت تدریس به دانشجوهای ترم اولی و دومی اش را بر عهده بگیرم.

نگاهم و بند برگه های امتحانی کردم و مشغول تصحیح شدم.


تقه ای به در خورد و پشت بندش صدای پر انرژی اش تو اتاق پیچید.

_سلام استاد

عینک مستطیلی شکلم را از روی چشمام برداشتم و گفتم:

_سلام کاری داشتید خانم امینی؟

در اتاق و بست و نزدیک میزم شد

_ کیان جان، انگاری جزوم دست توئه؟

اخم در هم کشیدم. آخه جزوی این دختر دست من چیکار می کرد

_جزوی شما دست من چیکار میکنه آخه؟


دستی به مقنعه اش کشید و موهای طلایی رنگش را به داخل فرستاد

_امروز که برگه های امتحان و جمع میکردی، فکر کنم جزومو اشتباهی با برگه ی امتحانم بهت دادم

_تقلب کردی؟


دستش را روی میز گذاشت و به طرفم خم شد

_معلومه که نه، جزوه درس عمومیه


دستم و بند کیف چرم قهوه ای رنگم کردم و از روی میز برداشتمش.

نگاهی داخلش انداختم و برگه های امتحانی را بالا و پایین کردم و رسیدم به جزوه


_استاد شدن خیلی بهت میاد کیان

بدون توجه به حرفش جزوه را به طرفش گرفتم و سرد لب زدم:

_لطفا دفعه ی بعد حواستون رو جمع کنید، که جزوه پیش من جا نزارید


جزوه را از دستم گرفت و زمزمه کرد:

_باید یه بهانه ی باشه واسه دوباره دیدن چشمات...

نگاه کدر و سردم و به چشمای وحشی جنگلیش دوختم.

از این دختر باید ترسید...


با صدای گوشیم دست از مرور خاطرات کشیدم.

نگاهی به صفحه انداختم و جواب دادم

romangram.com | @romangraam