#بازیچه
#بازیچه_پارت_66
و برای خودش رویا می بافت.
_آدرس خونت؟
همانطور با چشمان بسته و لحن خواب آلود آدرس و داد.
عجب جاییم خانه داشت. مرفه ی بی درد...
چندی بعد صدای گوشی اش در آمد. خواب آلود دستی به چشمانش کشید و گوشی را از جیبش در آورد و جواب داد
_جان مسعود
_....
_نه من حوصله ی مصاحبه ندارم از اون برنامه هم خوشم نمیاد.
_.....
_مسعود تو متوجه ی چی میگم دوست ندارم زندگی مو برای بقیه تو دایره بریزم
با عصبانیت گوشی را قطع کرد. و زمزمه وار گفت:
_مردک عوضی
با خودش درگیر بود.
خیلی دوست داشتم در موردش بیشتر بدانم. اما جرئت پرسیدن نداشتم.
مطمئنم اگر هم می پرسیدم از ماشین خودم پرتم می کرد بیرون...
زیر چشمی بهش نگاه کردم.
غرق در فکر به بیرون زل زده بود.
_من یه پسر شهرستانی ندار بودم. هیچ وقت تو ذهنمم نمی گنجید به این جا برسم.
اصلا علاقه ی به موسیقی نداشتم
_از گذشتت فرار میکنی؟
سنگینی نگاهش را روی خودم حس کردم.
_بر عکس هر شب مرورش می کنم
حالا که خودش به حرف آمده بود دوست داشتم سوالی که مدت ها ذهنم را مشغول کرده بود بپرسم
_چرا درست تموم نکردی؟ گفتی ترم آخر انصراف دادی
پوزخند صدا داری زد
_ترم آخر نه اواخر ترم آخر یک ماه مانده به امتحانات
_آخه چرا؟
نفس عمیقی کشید انگار حرف زدن برایش سخت بود
_بعضی اوقات یه آدم کاری باهات میکنه که از خودت متنفر میشی، نه به خاطر کاری که اون باهات کرده فقط فقط به خاطر ساده لوح بودن خودت
بغض تو صداش قلبم را به درد آورد هم دردانه لب زدم:
_هر کسی تاوان کاری رو که کرده پس میده
_اشتباه نکن، بعضی اوقات باید خودت تاوان پس بگیری.
romangram.com | @romangraam