#بازیچه
#بازیچه_پارت_65
_خب خواننده ی که چی؟ همین الان تو پاچه ی مردم کردی، بالاخره باید بره تو پاچت...
تازه پولی که من میگیرم حتی یه درصد پولی که تو امشب زدی به جیب نیست.
با چهره ی برزخی و سرخ شده باشه ی عصبی زیر لب گفت و راه افتاد.
_کجا؟
روی پاشنه ی پا چرخید و از لای دندان های چفت شده اش گفت:
_توافق کردیم باشه دیگه
با لذت بهش خیره شدم. بیشتر از این حقش بود.
_اول کارت به کارت کن بعد می رسونمت از کجا بفهمم کلاهم و بر نمیداری
دستای مشت شده اش از دیدم پنهان نماند. بهتر بود تا سکته نکرده این شوخی را تمام کنم
_سکته نکنی یه وقت شوخی کردم، پول نخواستم، میرسونمت
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_پس منتظر چی؟ بیا بریم دیگه
با ابروهای بالا رفته دست به سینه نگاهش کردم
_خواهش کن، مودبانه درخواست کن برسونمت
با فریادی که زد سه متر به هوا پریدم
_لطفا من و برسون
صداش تو کل سالن خالی طنین انداز شد.
اوه اوه مثل اینکه بدجوری روی اعصابش رژه رفته بودم. خب تقصیر خودش بود.
چندی بعد دوشادوش هم از سالن خارج شدیم و به طرف پارکینگ رفتیم.
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. سکوت عمیقی بینمان حاکم بود.
کارن سرش را به پنجره ی ماشین تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود.
دوست داشتم تا ابد در همین حالت بماند، همین طور بی آزار و ساکت...
و منم نگاهش کنم.
_عاشقم شدی؟
عجب آدم بی جنبه ی بود. چشماش که بسته بود چجوری فهمید؟
نکنه آدم فضایی چیزی هست.
_چند تا چشم داری تو آخه بی جنبه،
خدا نکنه بلا به دور من عاشق تو بشم...
چشمان خسته اش را باز کرد آبی نگاهش به سورمه ای میزد.
_جنگل نگاهت جادوییه، وقتی بهم خیره ی غرق آرامشم
چشمانش دوباره روی هم افتاد.
آنقدر خسته بود. حتما هذیان می گفت.
عقلم می خواست منطقی برخورد کند اما قلبم کلیک کرده بود رو این هذیان
romangram.com | @romangraam