#بازیچه
#بازیچه_پارت_64


_هیچی گفتم بمونی منو برسونی خونه


با چشمانی گرد شده نگاهش کردم. انتظار هر چیزی را داشتم جز اینکه رانندش بشم

_چی؟

دستش را داخل جیب شلوارش کرد و گفت:

_منو برسون خونه، چیه نکنه توقع ابراز عشق ازم داشتی؟


خیلی پرو و وقیح بود. از رفتارش لجم گرفته بود

_مگه خودت ماشین نداری؟


نگاهش را دور تادور سالن چرخاند

_دارم ولی حوصله ی خبرنگارا و طرفدارام و ندارم گفتم با ماشین تو بیام اینطوری کسی مزاحمم نمیشه


عصبی چند قدم فاصله ی بینمان را طی کردم

_به من میخوره راننده تاکسی یا اسنپ باشم؟ نمی رسونمت


اخمی روی چهره اش نشاند میدانستم هیچ انتظار چنین برخوردی را نداشت.

حتما فکر کرده بود. منم مثل دخترای دور و برش با آغوش باز ازش استقبال می کنم.

چند قدم به عقب برداشتم و به سمت در خروجی رفتم.

با چند قدم بلند خودش را بهم رساند و جلوی راهم سد شد و گفت:


_تو این کارو نمیکنی، ما نون و نمک هم دیگر و خوردیم


الان منظورش از نون و نمک همان دو قرارمان داخل کافی شاپ بود.

که هر دو بارش میزبان خوبی نبود؟

_کدوم نون و نمک؟

نچ نچی کرد و لبش را زیر زبانش گرفت

_خسیس کرایه تو میدم


فکر بدی نبود. بزار بهش یه شوکی وارد کنم که تا آخر عمرش بفهمه الاف کردن من یعنی چی


_باشه، پنج میلیون میگیرم می رسونمت


کپ کرده نگاهم می کرد. انگار داشت حرفم را کم کم هضم می کرد

_پنج میلیون؟با هلیکوپتر برم اینقدر در نمیاد


شانه ی بالا انداختم و نگاهی به ساعت مچی در دستم کردم

_زود تصمیم بگیر، داره دیرم میشه


با دهانی باز چهره ی جدی ام را رصد کرد

_جدیی؟

_به من میخوره شوخی کنم. نیم ساعت الافیمم حساب کردم


خنده ی صدا داری کرد و با دستش به خودش اشاره کرد و گفت:

_دختر تو منو میرسونی کارن نیک زاد و، به خدا که با همه همجنسات فرق داری

حرصم می گرفت اینقدر اعتماد به نفس داشت



romangram.com | @romangraam