#بازیچه
#بازیچه_پارت_63
_شما؟
عینک شب نمای روی چشمش را برداشت و روی موهایش گذاشت لبخند عمیقی زد و گفت:
_من مسعود رجایی ام مدیر برنامه ی کارن جان
خیلی دلم می خواست بهش بگویم، خوب به من چه، ولی دور از ادب بود.
نگاه بی روح و سردم را که دید نیشش را بست لب زد:
_کارن گفت بعد از کنسرت به زورم شده نگهتون دارم چون کارتون داره
این خواننده چشم آبی چیکار می توانست با من داشته باشد؟
با چشمان ریز شده رصدش کردم
_تاکید کرد به زور؟
نگاه مضطربی به کارن انداخت و نزدیک تر شد
_والا که دستور داد به زورم شده نگهتون دارم، ولی از من خواست مودبانه از شما خواهش کنم بمونین
به زور جلوی خنده ام را گرفتم. حتما کارن کلی بهش سفارش کرده بود.
ولی این مرد همه چی را همان اولش لو داد.
_نمی رین؟
کنجکاو بودم، اگر هم می خواستم برم، بازم نمی توانستم.
_نه
لبخند عمیقی روی چهره نشاند و از کنارم بلند شد و با تاکید گفت:
_نرید ها، اگه برید من از کارم اخراج می شم
با اطمینان چشمام و باز و بسته کردم.
نیم ساعت بعد کارن آهنگ آخرش را خواند و از همه تشکر و خداحافظی کرد.
مدیر برنامه ی کارن به محظ تمام شدن کنسرت کنارم نشست.
چندی بعد همه متفرق شدن، و از سالن خارج...
مسعود هم از کنارم بلند شد و با نگهبان ها از سالن خارج شد.
سکوت عمیقی بر فضای سالن حاکم بود.
یه لحظه ترس بدی به جانم افتاد.
من اینجا چه غلطی می کردم؟
از روی صندلی بلند شدم. همینکه میخواستم قدمی بردارم صدای بمش تو کل سالن طنین انداز شد
_کجا؟
نگاهم و سمتش سوق دادم، تیپ لشی زده بود و کلاه آدیداسی در دست داشت.
متعجب بهش خیره شدم.
همیشه با کت و شلوار اسپرت دیده می شد ولی حالا...
_تموم شدم
با حرفش به خودم آمدم و آشکارا نگاهم و ازش گرفتم و گفتم:
_کاری باهام دارین؟ که نیم ساعته منو الاف کردین
از روی سن پرید و نزدیکم شد کلاهش را روی سرش گذاشت و دستوری لب زد:
romangram.com | @romangraam