#بازیچه
#بازیچه_پارت_62


***

(افرا)

لعنتی توی ترافیک گیر افتاده بودم. نگاهم بند ساعت شد.

دیرم شده بود.


از دست خودم کفری بودم که چرا زودتر از خانه بیرون نزدم‌.

بعد از چندی، راه کم کم باز شد و بالاخره به برج میلاد رسیدم.

وارد سالن شدم.

نگاهم روی مردی که با چشمان بسته شده روی سن مشغول خواندن بود دوخته شد.


صدای بم و دلنشینش تو کل سالن طنین انداز شده بود.

تمام جمعیت گوشی به دست با فلش هایی روشن مشغول لب خوانی بودن و کارن و همراهی میکردن.


به طرف جایگاه ویی آی پی رفتم و با لذت به موزیک معروفش گوش


سپردم

__من که عادت میکنم بعد تو به تنهاییام

هرجا میرم آخرش تا خونه رو تنها میام

نمیدونم چرا گیرم رو تو بعد این همه...

مثل ما دوتا تو این دنیای لعنتی کمه...

چشمانش را باز کرد. تیله هایش با دیدنم برق خاصی زد.


چشمک نامحسوسی حواله ام کرد. سرخ شده لبخندی به رویش زدم

چشمان دریای اش را بند چشمام شد.


_افتاده رو زبونا اسممون بازم

کی اصلا جا زد بگو کی از اون حرفا زد.

بد شدیم با هم کی خودشو به اون راه زد.

کی دلش تنگ شد کی دلشو به دریا زد...

من بی تو زد به شبام غم تو هوام هست

یه جاهایی رسید بازی به بن بست....

داری میری تو این جاده رو برعکس

خب یه حرفایی تو دلم هست.

من بی تو زد به شبام غم تو هوام هست

یه جاهایی رسید بازی به بن بست...

داری میری تو این جاده رو برعکس

خب یه حرفایی تو دلم هست.


(بن بست:اشوان)


یک ساعتی از کنسرت گذشته بود. و چیزی تا پایانش نمانده بود.

با لبخند کم رنگی به کارن چشم دوخته بودم.


_خوبی؟

نگاهم سمت مرد جوان و تپلی که کنارم نشسته بود جلب شد با ابروهای بالا رفته پرسشی لب زدم:

romangram.com | @romangraam