#بازیچه
#بازیچه_پارت_61


به چهره ی وا رفتش نگاهی انداختم و خنده ام را قورت دادم. میکروفن و از دستش گرفتم.


و لبخند عمیقی روی چهره ی خستم نشاندم و با شمارش یک دو سه

روی سن رفتم.

صدای دست و جیغ و سوت ها اوج گرفت.

اشاره ی نامحسوسی به گروه کردم که شروع به نواختن کردن.


میکروفن و به سمت لبام بردم. صدای رسام تو کل سالن پیچید.


_نمیدونم اصلا کجای کارم،

هر جا میرم پشت سرم صفحه میذارن

هر جا میرم تو خودمم غریب و مودی

کاشکی هنوزم واسم یه غریبه بودی...

نشده بعد تو یه لحظم دلم آروم بشه

صورتم بهم بریزه انقده داغون بشه.

این هوای لعنتی کاش بزنه و بارون بشه

تو فراری از این هوا مگه بارون چشه...

من بی تو زد به شبام غم تو هوام هست

یه جاهایی رسید بازی به بن بست...

داری میری تو این جاده رو برعکس

خب یه حرفایی تو دلم هست

من بی تو زد به شبام غم تو هوام هست

یه جاهایی رسید بازی به بن بست...

داری میری تو این جاده رو برعکس

خب یه حرفایی تو دلم هست.

ملودی وسط آهنگ نفسی گرفتم و نگاهم و به جایگاه ویی آی پی دوختم.

عرق سردی روی پشانی ام نشست.

لعنتی، لعنتی، چرا نیامده بود؟

اگه نمی آمد، تمام نقشه هایم نقش بر آب می شد.

تمرکزم پر کشیده بود.

کمی بعد به خودم آمدم چشمام و بستم و به ملودی گوش سپردم وقتش بود.

صدام دوباره کل سالن و در بر گرفت. این تیکه از آهنگ و با تمام وجودم


خواندم

_من که عادت میکنم بعد تو به تنهاییام

هرجا میرم آخرش تا خونه رو تنها میام

نمیدونم چرا گیرم رو تو بعد این همه...

مثل ما دوتا تو این دنیای لعنتی کمه...


چشمام و باز می کنم. با دیدنش کل وجودم آرام می گیرد.

نگاهم و بند تیله های جنگلیش میکنم. و چشمک نامحسوسی حواله ی صورتش...

امشب تازه شروع دنباله ی بازی بود.

بازی که چند سالی بینش وقفه افتاده بود.

romangram.com | @romangraam