#بازیچه
#بازیچه_پارت_60


پدرم با عمه نسرین شرط می کند که تا هیجده ساله شدن من رابطمان رسمی نشود.


و آرمانم به درسش لطمه نخورد.

آرمان ترم چهار پزشکی بود همه چی خوب پیش می رفت.

آرمان عاشقانه بهم محبت می کرد‌.

اما امان از روزی که آن آمد. همان پسر شهرستانی لاغر مردنی چشم آبی...

با آمدنش همه چی دست خوش تغییر شد.


با بشکنی که جلوی صورتم زده شد، از گذشته پرت شدم.

ترانه با نگرانی نگاهم کرد و گفت:

_چی شده افرا؟


بغض کرده با لکنت جواب دادم

_آر..ما..ن داره میاد اما ک..یا..ن...


ترانه کنارم نشست دستام و تو دستش گرفت و لب زد:

_بسه تو بچه بودی، بریز دور گذشته ی که عذابت میده


چشمان به نم اشک نشستم را بند چشمای مشکیش کردم و پچ زدم:

_اگه گذشته ی لعنتی رو فراموش کنم، عذاب وجدانی که سال ها گریبان گیرشم، دست از سرم بر میداره؟

به خدا که نه...

***

(کارن)

دستی به کتم کشیدم. و دکمه ی جلویش را بستم.

چند نفس عمیق کشیدم. تا استرس کمی که به جانم افتاده بود و دور کنم.

صدای دست و جیغ و سوت ها از همین پشت سن به گوش می رسید.


مسعود رفیق چند سالم و مدیر برنامم به سمتم آمد و لیوان کاغذی در دستش را بهم داد و گفت:

_مطمئنم مثل همیشه میترکونی


جرئه ی از آب نوشیدم و سرم و نزدیکش بردم و پچ زدم:

_مسعود یادت که نرفته چی گفتم؟ به زورم شده نگهش میداری


کلافه سرش و بین دستاش گرفت و به چهرش چینی داد و غر زد:

_بابا چند بار میگی اوکی، اوکی، اوکی...


چشم غره ای بهش رفتم و تهدید وار لب زدم:

_با احترام ازش درخواست میکنی، مبادا بی ادبانه رفتار کنی


چشم ابرویی برام آمد و با حرص گفت:

_کارن دیونه شدی خودت الان گفتی به زورم شده نگهش دارم


نگاهی به ساعت مچی در دستم انداختم

حدودا دو دقیقه ی دیگر باید روی سن میرفتم.

_خیلی حرف میزنی مسعود، خودت یه جوری حلش کن

بره اخراجی...

romangram.com | @romangraam