#بازیچه
#بازیچه_پارت_59
آرمان منو بغل میکنه و نگاهی به سر زانوی پوست مالم میندازه و لب میزنه:
_ اشکال نداره بزرگ بشی یادت میره
روی یکی از پله های ایوان خونه میشونتم
دستای کوچیکم و تو دستاش میگیره و میگه:
_ میرم چسب زخم بیارم زودی میام
چندی بعد با چسب زخم میاد و کنارم میشینه
بهونه گیر میگم:
_میسوزه، میسوزه
آرمان تند تند فوت میکنه تا سوزشش کم بشه، چسب زخم و روی زانوم میزنه.
دوباره گریم به هوا میره آرمان منو تو بغلش می گیره و میگه:
_چیکار کنم گریه نکنی اگه بوسش کنم خوب میشه
با پشت دست اشکام و پاک میکنم و تند تند سر تکان میدم.
دوازده سالمه، مامان و عمه هام رفتن مولودی خونه ی همسایه ی بغل مان، من و آرمان و امیر تو عمارتیم...
آرمان تو خونه درس میخونه
و من و امیر تو حیاط به استخر بزرگ نگاه می کنیم. امیر مدام مسخرم میکنه که شنا بلد نیستم.
و من با اصرار منکرش می شم.
بدون فکر یهو میپرم تو استخر بزرگ ، هر چی تقلا می کنم نمی توانم رو آب وایسم.
جیغ می کشم و آب میخورم، و بیشتر تو آب فرو میرم.
امیر هول کرده با گریه سمت خونه می دوه...
آنقدر تقلا کرده بودم که خسته شدم،نفسم بالا نمی آمد. درست وقتی که حس کردم دارم میمیرم
آرمان میپره تو استخر و نجاتم میده.
وقتی از هوش میرم بغلم میکنه و با پای برهنه تا خود درمانگاه نزدیک عمارت می دوه...
پانزده سالمه، تو راه مدرسه مدام پسری مزاحمم میشه، جرئت اینکه به مامان و بابا و امیر بگم و ندارم.
میرم پیش آرمان، و قضیه را براش تعریف میکنم.
همیشه همین طور بود. آرمان برای من بیشتر از یه پسر عمه ارزش داشت.
و این علاقه کمتر که نشد هیچ، با بالا رفتن سنمان بیشترم شد.
خلاصه که از اون روز به بعد آرمان همیشه از خانه تا مدرسه و برعکس همراهیم می کرد.
یه روز دیر می کند. دوباره همان پسر مزاحمم می شود.
چندی بعد از راه می رسد و با دیدن پسرک تا جایی که می تواند کتکش می زند.
بعد از فراری شدن پسرک به سمتم می آید و جدی لب میزند:
_میخوام باهات صحبت کند.
من و به آبمیوه فروشی معروف محله می برد و آبمیوه ی خنکی مهمانم می کند.
و خیلی رک و پوست کنده بهم ابراز عشق می کند.
منم وابستگی شدیدی که به آرمان داشتم و برای خودم عشق تدبیر می کنم.
خیلی زود نشان کرده ی هم می شویم.
پدر بزرگم بی نهایت از این وصلت خوشحال بود.
romangram.com | @romangraam