#بازیچه
#بازیچه_پارت_58
_عشق آبجی دوماد شده، مگه میشه ولخرجی نکنم. تازه دارم از دستت راحت میشم
من و تو آغوشش فشرد و سرد لب زد:
_بزرگش نکن، چند ماه دیگه تموم میکنم این بازی رو
لبخندم به آنی از روی لبم رفت دستام از دور کمرش شل شد.
با آمدن عمه حاجر از سیمین و امیر فاصله گرفتم و روی مبل دونفره ی وسط سالن نشستم.
فکرم درگیر بود. امیر مصمم بود این نامزدی صوری را بهم بزند
و سیمین امیدوار...
عجب غلطی کرده بودم، همچین فکری را تو سرم پرورش دادم.
_چه خوشگل شدی عروس گلم
نگاهم به عمه نسرین که کنارم نشسته بود و برق خاصی مهمان چشمانش کرده بود کشیده شد.
دست شو با محبت روی گونم گذاشت و گفت:
_آرمان داره برمیگرده عزیز عمه، این دفعه بدون هیچ مانعی مال همین
یکه خورده و شوکه با لحنی لرزان پرسیدم:
_چی؟ آرمان داره بر میگرده؟
عمه با محبت دستم و تو دستش گرفت لب زد:
_دو ماه دیگه ایرانه عزیزم
نمیدانم چی تو چشمام دید که با اطمینان به دستم فشاری وارد کرد
_نگران نباش عزیزم، آرمان همه کدورتا رو کنار گذاشته، گذشته رو فراموش کرده
مامانم عمه را صدا زد. عمه نسرین قبل رفتنش بوسه ی به پیشانی ام زد و ازم دور شد.
به وضوح حالم گرفته شد. هیچ دوست نداشتم بعد از سالها دوباره
حضور آرمان، روی زندگی ام سایه بیندازد.
نگاه خیره ام به بشقاب میوه ی روی میز دوخته شد و ذهنم اسیر گذشته...
هفت سالم بود. با سیمین تو حیاط بزرگ عمارت آقا جونم بازی می کردیم.
و دنبال هم می دویدیم.
صدای خنده های سرخوشمان کل عمارت و برداشته بود.
امیر و آرمان آنطرف تر مشغول بازی با توپ پلاستیکی راه راه دوجلد، قرمز و سفید رنگ بودن.
امیر ناخواسته توپ و محکم شوت کرد. توپ زیر پای من آمد و محکم پخش زمینم کرد.
صدای گریه ی جیغ مانندم تو حیاط پیچید. اولین کسی که به سمتم آمد آرمان بود.
تک پسر عمه نسرینم که پنج سال ازم بزرگتر بود.
کنارم نشست و منو تو آغوشش گرفت و لب زد:
_افرا جونم چی شدی؟
گریه کنان با دست امیر و نشان دادم و با فین فین گفتم:
_اون از قصد توپ و شوت کرد طرفم
امیر از خودش دفاع میکنه و میگه:
_ دروغ میگه از عمد نبود، خودت که شاهد بودی آرمان
romangram.com | @romangraam