#بازیچه
#بازیچه_پارت_57


عمه نسرین از صبح ور دل مادرم بود و مدام با هم پچ پچ میکردن کمی مشکوک بودن.

پدرم و احمدآقا، کنار شوهر عمه های سیمین نشسته بودن و کپ میزدن.

جشن کوچک و خودمانی بود.


با لبخند به امیر و سیمین کنار هم نگاهی انداختم.


امیر غرق فکر به زمین زل زده بود و سیمین لبخند عمیقی روی لبش نشانده بود.


کمی بعد عاقد آمد و همه را به سکوت دعوت کرد.

صدای رساش که مشغول خواندن کلمات عربی شد تو فضای خانه پیچید.


نمیدانستم آخر این بازی که راه انداخته بودیم به کجا ختم می شد.

ولی از ته دلم آرزو کردم هر چی به صلاحه براشون اتفاق بیفته.


بعد از جاری شدن خطبه ی عقد موقت، مادرم جعبه ی مخملی کوچکی به دست امیر داد.

امیر دست ظریف سیمین و تو دستش گرفت و انگشتر تک نگینی داخل انگشتش کرد.


صدای دست و سوت های کر کننده ی ترانه سکوت خانه را شکست.

همگی به سمت عروس و داماد رفتند و بهشون تبریک گفتن.


چهره ی برادرم گرفته بود و غم تو چشماش انکار نشدنی...

یه آن فکری مثل خوره به جانم افتاد‌.

نکنه امیر عاشق کس دیگه ی بود و ازمون پنهان می کرد.


نمیدانم چرا؟ اما از کرده ی خودم پشیمان شدم.


سعی کردم افکار شومم را از ذهنم دور کنم. لبخند روی لبم نشاندم و به طرفشان رفتم.

سیمین و خواهرانه بغل کردم و زیر گوشش گفتم:


_خوشبخت بشی عزیزم


با بغضی که تو صداش بود کنار گوشم پچ زد:

_چه خوشبختیی، امیر حتی بهم نگاه هم نمیکنه


از آغوشش بیرون آمدم نگاهی به چهره اش انداختم و زمزمه وار گفتم:

_چقدر زود خودت باختی قوی باش


دست کردم تو کیف شب مشکی رنگم و جعبه ی مستعطیلی شکلی بیرون آوردم و به سیمین دادم

_اینم کادوی خواهر شوهر خوشگلت


سیمین در جعبه را باز کرد و نگاهش و به دستبند دوخت و گفت:

_خیلی خوشگله مرسی افرا


توجه ی امیر بهمون جلب شد. با ابروهای بالا رفته به دستبند نگاهی کرد و گفت:

_ولخرج شدی، این کارا ازت بعیده


به طرفش برگشتم سر تا پاشو رصد کردم تو اون کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید می درخشید.

نزدیکش شدم و تو آغوشش گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangraam